نگارش : ناطق خموش

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی / بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر/ بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

Posted On ژانویه 16, 2026

تفسیر غزل ۳۰۱۳ مولانا

Admin 0 comments
مولانا و بهاءالله >> تفسیر غزل , همه نگارشها >> تفسیر غزل ۳۰۱۳ مولانا
یار در آخرزمان کرد طرب سازیی / باطن او جد جد ظاهر او بازیی

یار در اینجا منظور خداوند است آخرزمان ظهور پیامبران که همان قیامت است وقتی که زمان دین قبلی تمام می‌شود و شروع دیانت جدید.

 مولانا در مورد اتحاد پیامبران در جای دیگر می‌گوید

ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم /تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا

  طرب سازی به معنی دین جدید که باطنش پر عظمت ولی مردم زمان خودش آن را جدی نمی‌گیرند. اگر به تاریخ تمام ادیان نگاه کنیم می‌بینیم که چطور با تمسخر و بی‌اعتنایی با آنها رفتار می‌کردند در قرآن مجید سوره مبارکه یس می‌فرماید

يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿۳۰﴾

دريغا بر اين بندگان هيچ فرستاده‏ اى بر آنان نيامد مگر آنكه او را ريش‌خند می‌کردند

وَهَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ وَجَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِيُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ ( سوره ۴۰: غافر )

و هر امتى آهنگ فرستاده خود را كردند تا او را بگيرند و به [وسيله] باطل جدال نمودند تا حقيقت را با آن پايمال كنند

مثلا تاج خار بر سر حضرت مسیح میگذاشتند و او را مسخره میکردند تا اینکه سیصد سال بعد از تولد مسیح عظمت دیانت او شناخته شد.

شوپنهاور فیلسوف آلمانی می‌گوید:

هر ایده جدید اول مسخره می‌شود بعد با تمام قدرت در مقابل آن ایستادگی می‌کنند و آخرش به‌عنوان یک حقیقت پذیرفته می‌شود.

 جمله عشاق را یار بدین علم کشت / تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی

پیروان دین جدید جانشان را در راه او فدا میکنند و از امتحانات سالم بیرون میایند.

 در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد / کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی

در راه عشق او سرهای مؤمنین به خاک می‌افتند

 جنبش جان کی کند صورت گرمابه‌ای / صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی

{غازی = مجاهد؛ جنگجو}

سواری که مجاهد نباشد لیاقت او را ندارد

 طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود / جنبش پالانیی از فرس تازیی

{غزا = جنگ کردن با کافران در راه خدا  –  فرس تازی= اسب تازی}

 می‌زن و می‌خور چو شیر تا به شهادت رسی / تا بزنی گردن کافر ابخازیی

{ابخازی = منسوب به ابخاز، طایفه و ناحیه‌ای در مغرب قفقاز}

در این راه مثل شیر میجنگی هم می‌زنی‌ هم می‌خوری و ممکن است به شهادت برسی

 بازی شیران مصاف بازی روبه گریز / روبه با شیر حق کی کند انبازیی

شیر به مصاف می‌رود و روباه از معرکه فرار می‌کند، روباه با شیر حق قابل‌مقایسه نیستند

 گرم روان از کجا تیره دلان از کجا / مروزیی اوفتاد در ره با رازیی

{مروزی = لقب احمدبن نصر، از فقهای شافعی}

 کسانی که از نور این عشق روشن شدند با تیره‌دلان دو قطب مخالف هستند

عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید / سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی

عشق عجب مجاهدی است که شهید را زنده نگه می‌دارد در راه این عشق باید سر داد

 چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه / گر بکند قلب تو قالب پردازیی

اگر در راه او قدم برداری دلت اگر تاریک هم باشد پر نور می‌شود

مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف / هر نفسی زان لطف آرد غمازیی

{غمازی = ناز و عشوه کردن}

 ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک / گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی

 خوشا به حال کسی که در این جهان خاکی قلبش به نور او روشن شود

در روز قیامت کسانی که به مظهر ظهور ایمان میاورند از نو زنده میشوند

 امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود / آزاد سرو بین که چه سان بنده می‌شود
پوسیده استخوان و کفن‌های مرده بین / کز روح و علم و عشق چه آکنده می‌شود
آن حلق و آن دهان که دریده‌ست در لحد / چون عندلیب مست چه گوینده می‌شود
آن جان به شیشه‌ای که ز سوزن همی‌گریخت / جان را به تیغ عشق فروشنده می‌شود
بسیار دیده‌ای که بجوشد ز سنگ آب / از شهد شیر بین که چه جوشنده می‌شود
امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج / کز وی هزار قافله فرخنده می‌شود
امروز غوره بین که شکر بست از نشاط / امروز شوره بین که چه روینده می‌شود
می‌خند ای زمین که بزادی خلیفه‌ای /  کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می‌شود
غم مرد و گریه رفت بقا‌ی من و تو باد / هر جا که گریه‌ای‌ست کنون خنده می‌شود

Related Post

غزل شمارهٔ ۲۵۷۲

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند / ور راه نمی‌دانی در پنجهٔ ره-دانیدر…

غزل 164 دیوان شمس

ملاقات با حضرت بهاءالله در زندان سجن اعظم. همان‌طور که می‌دانیم در عوالم روحانی زمان و…

توحید 

در هر فلکی مردمکی می‌بینم    هر مردمکش را فلکی می‌بینمای احول اگر یکی دو…