نگارش : ناطق خموش

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی / بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر/ بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

Posted On ژانویه 12, 2026

شمس تبریزی

Admin 0 comments
زاهـــد بودم ترانـه گویم کردی    سرحلقه بزم و باده جویم کردی
سجّــاده نشین بـا وقـاری بــودم    بازیچـه کودکان کـویـم کـردی

 محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی ملقب به شمس‌الدین یا شمس تبریزی زاده ۵۸۲ – درگذشته ۶۴۵ هجری قمری از صوفیان ایرانی مسلمان مشهور سدهٔ هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کرده‌اند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است. (آزاد، n.d.)

 یافتن مولوی که مهم‌ترین واقعه زندگی اوست را در عالم رویا دیده، مدعی است:

«به خواب دیدم که مرا گفتند که تو را با یک ولیّ هم صحبت کنیم. گفتم کجاست آن ولی؟ گفتند در روم است… وقت هنوز نیست! الامور مرهونه باوقاتها.»   مقالات شمس تبریزی، ج ۲، ص ۱۶۲

  اطلاعات زیادی در مورد زندگی و آثار شمس تبریزی وجود ندارد مجموعه‌مقالاتی که به او نسبت می‌دهند معلوم نیست که از خود او باشد.

 “کتاب مقالات شمس (The Conversations (Maqalat) of Shams of Tabriz):

شمس‌الدین تبریزی علاقه و توجه چندانی به نوشتن افکار و اشعارش نشان نمی‌داد و اغلب آنچه به نام وی به‌یادگارمانده است، نقل شده از مولانا و دیگر یاران اوست. از جمله آثاری که به شمس تبریزی نسبت داده می‌شود کتاب «مقالات شمس» است. کتاب مقالات، مجموعه‌ای از سخنان، اشعار و حکایت‌های دلنشینی است که در طول اقامت او در قونیه، از زبان وی بیان شده و توسط مریدان و دوستداران مولانا و شمس، به رشتهٔ تحریر درآمده است. این گفته‌ها در ابتدا به‌صورت نوشته‌هایی پراکنده بودند که اندک‌اندک و جسته‌وگریخته گردآوری شده و به کتابی واحد تبدیل شدند که اکنون ازجمله متون مهم در ادبیات عرفانی محسوب می‌شود. به باور بدیع‌الزمان فروزانفر، مولوی‌پژوه و ادیب برجستهٔ ایرانی، میان مقالات شمس و مثنوی معنوی، ارتباطی غیرقابل‌انکار وجود دارد؛ گویی مولانا از گفته‌های شمس، تأثیر بسیار پذیرفته و اغلب حکایات و امثال خود را با الهام از مقالات نوشته است.” برگرفته از وبگاه کتاب راه https://www.ketabrah.ir   

  به نظر می‌رسد منظور نویسنده یا نویسندگان “مقالات شمس” تخریب مقام والای مولانا است تا نشان دهند او دنباله‌رو شخصی فاسد خودخواه که نه خدا نه قران نه رسول اکرم را قبول دارد.

 مطالب ذیل برگرفته از وبگاه https://wikitasavvof.com

 او قرآن را اینگونه توصیف می کرد:

«مراد از کتاب الله، مصحف (قرآن کریم) نیست، بلکه آن مردی است که راه بَر است. کتاب الله اوست، آیت اوست، در آن آیت، آیت هاست.»    حلبی، علی‌اصغر، مبانی عرفان و احوال عارفان، ص ۵۵۷

 در عبارت دیگری، شیخ طریقت را کیمیای سعادت می‌داند نه قرآن:

«پس دانستیم آنچه تو را برهاند، بنده خداست، نه آن نوشته مجرّد، من اتّبع السواد فقد ضلّ.»    مقالات شمس تبریزی ۱۳۹۱، ج ۱، ص ۳۱۶

 وی درباره کفر و الحاد و اسلام، در جای دیگر می‌گوید:

“خوشی در الحاد من است، در زندقه(بی دینی) من، در اسلام من چندان خوشی نیست.”    مقالات شمس تبریزی ۱۳۶۹، ص ۱۴۴

 “شمس تبریزی، حضرت زهرا سلام الله علیها را به قصور در معرفت متهم می‌کند، اما در مقابل، زنی مانند رابعه عدویه که سابقه فحشا در زندگی خود داشته را عارفه ای می‌داند که باید الگوی زن و مرد باشد.” مقالات شمس تبریزی، ص ۳۴۳.  

 شمس در کتاب «مقالات»، ماجرایی را گزارش می‌کند که در آن، یکی از شاگردانش از او همخوابگی طلب می‌کند، شمس در توضیح این ماجرا می‌گوید:

 “شهوت در من چنان مرده بود که آن عضو خشک شده بود و شهوت تمام بازگشته از آلت، هم چنین برچسفیده، تا خواب دیدم که مرا می‌فرماید: ان لنفسک علیک حق [نفس تو هم بر تو حقی دارد]، حق او بده. شمس نیز برای اطاعت فرمان خداوند در جست وجوی مردی زیبارو برمی آید و شب را با او صبح می کند.”  مقالات شمس تبریزی، ص۱۰۹

نمونه دیگر از علاقه شمس تبریزی به زیبارویان و شاهدان، تقاضای او از مولوی است که با جمله «نازنین شاهد پسری می‌خواهم» از او نوجوانی خوش‌سیما طلب می‌کند. مولوی نیز فرزندش سلطان ولد را در اختیار او می‌گذارد که در زیبایی به «یوسف زمان» معروف بود.  جامی، عبدالرحمن، نفحات الأنس، ص ۵۳۸؛ افلاکی، احمد، مناقب العارفین، ج ۲، ص ۶۲۲

 شمس، افزون بر زبان تند و گزنده و اخلاق بسیار خشن، کلمات ناپسند هم بر زبان جاری می‌کرد. برخی کلمات او صرفا به مسائل زناشویی مربوط بود و از او انسانی بی ادب و بی نزاکت به نمایش می‌گذاشت:

«می‌گفت: فلانی از سفر دور، به آوازۀ فلان شیخ، بیامد. چون برسید، گفتش: (به طلب) چه آمدی؟ گفت: به طلب خدا. گفت: خدا…(آلت مذکر)ی در هوا کرد، در کسی کرد، همین بود بازگرد.»   مقالات شمس تبریزی ۱۳۸۵، ص۹۵

او به قدری بی حیا و بی ادب بود که مخفی‌ترین اسرار زناشویی را نیز برای دیگران بیان می‌کرد.  مقالات شمس تبریزی، ص ۸۶۹

 البته این ماجرا صرفا به شرح وقایع عشق بازی برای غریبه‌ها ختم نمی‌شود، او حتی در منظر مردم نیز عشق بازی می‌کرد و باکی نداشت که دیگران او را در حال انجام چنین کارهایی مشاهده کنند.

پایان wikitasavvof.com

 همان‌طور که گفته شد نویسندگان این مقالات مشخص نیست بعضی از آنها جعلی است فقط برای تخریب شخصیت اخلاقی مولانا نوشته شدند.

از زمان‌های گذشته تا کنون اکثر علما و روا سای ادیان برای حفظ مقام مرتبه خود هر کس را که خلاف آنها فکر می‌کرد یا می‌کشتند یا با دروغگویی تهمت‌های ناروا سعی در تخریب شخصیت او می‌کردند. با وجودی که دروغگویی در اسلام از گناهان کبیره محسوب می‌شود به‌راحتی دروغ می‌گویند و این دروغ را از منابع مختلف تکرار می‌کردند تا افراد زیادی آن را به‌عنوان یک حقیقت باور می‌کردند.

 از امام سجاد علیه‌السلام نقل شده:  اِتَّقُوا الكَذِبَ الصَّغيرَ مِنهُ وَ الكَبيرَ، فى كُلِّ جِدٍّ وَ هَزلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذا كَذِبَ فِى الصَّغيرِ اجتَرَأَ عَلَى الكَبيرِ؛

از دروغ كوچك و بزرگش، جدّى و شوخيش بپرهيزيد، زيرا انسان هرگاه در چيز كوچك دروغ بگويد، به گفتن دروغ بزرگ نيز جرئت پيدا مى كند. تحف العقول ص ۲۷۸

   با درنظرگرفتن شرایط قرون‌وسطی و تعصبات مذهبی آن زمان وبا درنظرگرفتن عقاید نوشته شده در مقالات شمس تبریزی هم شمس وهم مولانا که دنباله‌رو شمس بود اشخاصی ملحد، بدآیین، بددین، بدکیش، بدمذهب، بی‌دیانت، زندیق، کافر، لامذهب، مرتد، مشرک، ایمان باخته، و منحرف بودند و جزای هر یک از این گناهان مرگ است و هیچ‌کس دنباله‌رو چنین شخصی که این کفرها را رسماً در رده‌های خود تدریس می‌کند نخواهد بود ولی می‌دانیم هر دو پیروان زیادی داشتند.

این مقالات را نمی‌توان به‌عنوان یک سند تاریخی مورد استناد قرارداد از همه مهم‌تر در تمام آثار مولانا نه‌تنها چنین انحرافاتی نمی‌بینیم برعکس سرشار از احترام و ناچیز خواندن خود در مقابل خداوند قران مجید و پیامبر اکرم است.

  استفاده از قبیح ترن کلمات در مثنوی انسان امروزی را متحیر می‌کند. کلماتی که برخی از آنها را مردم کوچه و بازار نیز قبیح می‌دانند و استعمال نمی‌کنند؛ ولی در آن زمان جزو فرهنگ بوده و گفتن آنها زیاد قباحتی نداشت.

 شمس را مولانا شناساند چه‌بسا اشخاصی بوده باشند که به‌خاطر شهرت و عرفان شمس از این لقب استفاده می‌کردند. سرنوشت شمس هم به‌درستی معلوم نیست بعضی معتقدند که او گوشه عزلت انتخاب کرده و بعضی می‌گویند که مریدان مولانا که از او به‌شدت متنفّر بودند او را کشته و به چاهی در بیرون شهر قونیه انداخته‌اند. گروهی هم بر این باورند که شمس به زادگاهش تبریز برگشت و در همان جا وفات نمود. اکنون دو مقبره به اسم او ثبت شده یکی در خوی و دیگری در ترکیه که در هر دو جای شک‌وتردید وجود دارد و منبع در آمدی برای گردانندگان هر دو محل شده است. اخیراً در جایی خواندم مقبره سومی هم در کشور پاکستان بنام شمس وجود دارد.

  محمدعلی موحد، عرفان‌پژوه و محقق برجسته، معتقد است مقبره‌ای که در حوالی شهر خوی به نام منارهٔ شمس تبریزی معروف است و قدمتی طولانی دارد، آرامگاه واقعی شمس تبریزی است. اما بزرگانی دیگر مانند بدیع‌الزمان فروزانفر و محمدعلی تربیت در این مورد با وی اتفاق‌نظر ندارند. فرانکلین دی لوئیس، مولوی‌پژوه برجسته، باوجودآنکه دربارهٔ انتخاب خوی به‌عنوان مدفن شمس تبریزی مردد است، اما این شهر را بنا به اسناد و مدارک موجود، آخرین اقامتگاه شمس برمی‌شمارد.

بعضی بر این باورند که شمس وجود فیزیکی نداشته و در عالم رؤیا به مولانا ظاهر شده مانند فرشته‌ای که به دانیال نبی ظاهر می‌شد و او را به وقایع آینده بشارت می‌داد.

به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش / که بامداد سعادت دری گشاد مرا
مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت  / ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا

 در خواب به او وحی میشد.

دو چشم بسته تو در خواب نقش‌ها بینی / دو چشم باز شود پرده آن تماشا را
خموش باش که تا وحی‌های حق شنوی / که صد هزار حیاتست وحی گویا را

 در خواب وقتی چشم سرش خوابیده با چشم دلش وجانش لوح ازلی میخواند.

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند / دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه / آن چیز که او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب این عالم / دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او / کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی / با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
شب‌رو شو و عیاری در عشق چنان یاری / تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
دیوانه دگر سان‌ست او حامله جان است / چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند
زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی / تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

 نگارنده معتقد است که این برداشت منطقی‌تر به نظر می‌رسد به چند دلیل:

  مولانا به‌خاطر علم و عرفانش پیروان فراوانی داشت؛ ولی خود را در مقابل شمس هیچ می‌دانست و او را می‌پرستید و کاملاً خود را مرید او می‌دید.

 عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین/ پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین /کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

روح الامین=  جبرئیل

  با این تفاسیر پیروان او وقتی می‌دیدند که مولایشان این چنین علم خود را در مقابل علم شمس هیچ می‌داند می‌بایست همه مرید شمس می‌شدند آثار و نوشته‌های او را منتشر می‌کردند و امروز او معروف‌تر و محبوب‌تر از مولانا بود نه اینکه از او متنفّر و تا سر حد کشتن او پیش روند به‌طوری که شمس دو بار مجبور شد قونیه را ترک کند.

 ملای رومی برای شمس مقامی بالاتر از پیغمبران گذشته قائل است حتی او را “شمس من و خدای من” و یا “شمس الحق” می‌نامد مثلاً

 :بنه آن سر به پیش شمس تبریز /که ایمان ست سجده آن صنم را
 تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی /زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

 مولانا خودش را ماه که از نور خورشید شمس نورانی می‌شود می‌نامد.

شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است / من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم

 شمس را خدا می‌داند:

پیر من و مراد من، درد من و دوای من /فاش بگویم این سخن شمس من و خدای من
از توبه حق رسیده ام، ای حق حق گزار من /شکر تو را ستاده ام شمس من و خدای من
مات شدم ز عشق تو زانکه شه دو عالمی /تا تو مرا نظر کنی شمس من و خدای من
محو شدم به پیش تو تا که اثر نماندم /شرط ادب چنین بود شمس من و خدای من
کعبه من کنشت تو دوزخ من بهشت تو /مونس روزگار من شمس من و خدای من 

 و یا:

ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو / رشک نور باقی‌ست صد آفرین این نار را

  مولانا شرم دارد او را بشر بنامد و از خدا می‌ترسد که او را خدا صدا کند.

از عشق شرم دارم اگر گویمش بشر /می‌ترسم از خدای که گویم که این خداست

شمس همان مکلم طور است.

طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق / کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا

او مسیح روزگاراست.

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا / او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا
شمس الحق تبریزی در عشق مسیح آمد / هر کس که از او دارد زنار بشوریدش

 کسی با چنین صفاتی نمی‌تواند یک انسان معمولی باشد. او کسی است که کمالش خلقت را کامل می‌کند.

نما ای شمس تبریزی کمالی /که تا نقصی نباشد کاف و نون را

 مطالب ذیل که از دانشنامه آزاد ویکی پدیا گرفته شده نشان می‌دهد که شمس خود را از حضرت محمد رسول‌الله و قرآن مجید هم‌بالاتر می‌داند.

 بی‌نیازی شمس از پیامبر اسلام

  شمس تبریزی در عبارتی دیگر، خود را بی‌نیاز از پیامبر اسلام معرفی می‌کند و می‌گوید که اگر ایشان را تعظیم کنم از روی برادری است نه از روی حاجت و نیاز.

  او در جای دیگر با نخوت و تکبری عجیب، رابطه خودش با پیامبر اسلام را به نحوی ترسیم می‌کند که گویی شمس، در مقام و منزلتی برابر با ایشان قرار دارد: «ما را مهاری است که هیچ‌کس را زهره نباشد که آن مهار من بگیرد. الا محمد رسول‌الله. او نیز مهار من به‌حساب گیرد، آن وقت که تند باشم که نخوت درویشی در سرم آید مهارم را هرگز نگیرد.» (آزاد، n.d.)

شمس در عبارت کلیدی دیگر تاکید می کند که قرآن هیچ سود و فایده ای برای وی ندارد و تلاوت آیات قرآن او را تاریک تر می کند:

“مرا رسالهٔ محمد رسول‌الله سود ندارد. مرا رسالهٔ خود باید. اگر هزار رساله [غیر] بخوانم تاریک‌تر شوم.” (آزاد, n.d.)

“خدا ده بار بر من سلام می‌کند، جواب نمی‌گویم و خود را کر سازم”    مقالات شمس تبریزی ۱۳۷۷، ص ۲۷۳

 شمس حتی به حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها اهانت کرده و او را به قصور در معرفت متهم می‌نماید:

«از زن شیخی نه آید… اگر فاطمه یا عایشه شیخی کردندی، من از رسول [صلی الله علیه وآله] بی اعتقاد شدمی، الاّ نکردند، اگر خدای تعالی زنی را در بگشاید، همچنان خاموش و مستور بوَد. زن را همان بس کار و دوک خود.»  مقالات شمس تبریزی، ج ۲، ص ۱۵۷-۱۵۸

  به‌جرئت می‌توان گفت که مولانا بیش از دیگر عارفان شاعر در اشعار خود از قرآن تأثیر گرفته است و طلب فیض از کلام قرآن در تمام اشعار او پیدا است.

حرف قرآن را بدان که ظاهری ست /زیر ظاهر باطنی بس قاهریست
تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین /دیو آدم را نبیند جز که طین
ظاهر قرآن چو شخص آدمیست /که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

 مولانا در اشعارش ارادت خود را به رسول اکرم که او را “عقل کل” ویا  “رَحمَةٌ لِلْعالَمین” می‌نامد بارها بیان می‌کند.

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون /کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

ویا

ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی /حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره / کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره

 در مورد “رَحمَةٌ لِلْعالَمین”  می‌فرماید:

از آسمان در هر غذا از علویان آید ندا / کای روح پاک مقتدا یا رحمة للعالمین
ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی / مصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین

همینطور در مجالس سبعه – المجلس الاوّل

” یا رسول الله ای مشکل گشای اهل آسمان و زمین ای رحمة للعالمین مشکل ما را حل فرما که مشکل گشای مشکلات اهل آسمان و زمین امروز تویی”

  او حضرت محمد را فخر جهان می‌نامد.

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما / قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

 بنابراین مولانا نمی‌تواند مرید شخصی باشد که خود را بالاتر رسول اکرم و قرآن بداند. قدرمسلم شمس شخصیتی روحانی است که در عالم مکاشفه با او ارتباط برقرار می‌کند و مولانا هم خود را ناتوان از شناخت کامل او می‌بیند.

شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماست /صد هزاران آفرین بر روش باد

 شمس از نظر او “چیز دیگری” است

ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر /ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر
اسرار آسمان را و احوال این و آن را /از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر

 چند نمونه از توصیف شمس در اشعار مولانا 

زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق /به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی /که او شمسی ست نی شرقی و نی غربی و نی در جا
گفتند ز شمس الحق تبریز چه دیدیت /گفتیم کز آن نور به ما این نظر افتاد

 در اینجا به او مقام پیغمبری میدهد که مقامش چنان بلند است که جبرئیل وحی در مقابلش جایی ندارد

خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت /نداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را
در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق /بده تبریز از اول بلی گویان الستش را

اشاره به سوره مبارکه اعراف‌،  آیه ۱۷۲ که میفرماید 

أَلست بربّكم قالوا بلي” یعنی آیا من پروردگار شما نیستم‌؟ گفتند: چرا

 “مثلاً يک معنی از شمس، شمس های حقيقت اند که از مشرق قدم طالع می شوند و بر جميع ممکنات ابلاغ فيض می فرمايند. و اين شموس حقيقت، مظاهر کلّيّه الهی هستند در عوالم صفات و اسمای او. و همچنان که شمس ظاهری تربيت اشيای ظاهره از اثمار و اشجار و الوان و فواکه و معادن و دون ذلک از آنچه در عالم ملک مشهود است، به امر معبود حقيقی به اعانت اوست، همچنين اشجار توحيد و اثمار تفريد و اوراق تجريد و گل های علم و ايقان و رياحين حکمت و بيان از عنايت و تربيت شمس های معنوی ظاهر می شود. اين است که در حين اشراق اين شموس، عالم جديد می شود و انهار حَيَوان جاری می گردد و ابحر احسان به موج می آيد و سحاب فضل مرتفع می شود و نسمات جود بر هياکل موجودات می وزد و از حرارت اين شمس های الهی و نارهای معنوی است که حرارت محبّت الهی در ارکان عالم احداث می شود و از عنايت اين  ارواح مجرّده است که روح حيوان باقيه بر اجساد مردگان فانيه مبذول می گردد. و فی الحقيقه اين شمس ظاهری يک آيه از تجلّی آن شمس معنوی است و آن شمسی است که از برای او مقابلی و شبهی و مثلی و ندّی ملاحظه نمی شود و کلّ به وجود او قائمند و از فيض او ظاهر و به او راجع.” کتاب ایقان صفحات ۱۷۹ ناشر: مؤسّسه ملّی مطبوعات بهائی آلمان، هوفمايم، آلمان

 و برای زیارت شمس باید چون حضرت محمد از مسجد الاقصی به معراج رفت

مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین /تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

 

شمس و مشرق در قرآن مجید و آثار مولانا برای ظهور پیامبران الهی نیز بکار رفته است که بشر را تربیت می‌کنند

هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی /تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا
 شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید /چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

 به عقیده نگارنده منظور از شمس در اشعار مولانا همان جمال مبارک است و مأموریت حضرت بهاءالله بعد از شهادت حضرت باب در تبریز شروع شد هرچند به طور رسمی در بغداد اظهار امر فرمودند.

آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت /بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
 چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم /از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را
مولانا از ترس جان جرئت گفتن نام و نشان او را ندارد ” چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم /زین باده شکافیده شود شیشه جانی
 فتنه و آشوب و خون ‏ريزى مجوى/بيش از اين از شمس تبريزى مگوى
 ‏ای غذای جان مستم نام تو / چشم و عقلم روشن از ایام تو
شش جهت از روی من شد همچو زر / تا بدیدم سیم هفت اندام تو
گفته بودی کز توام بگرفت دل / من نخواهم در جهان جز کام تو
منتظر بنشسته‌ام تا دررسد / از پی جان خواستن پیغام تو

مولانا شمس تبریزی را با نام‌ها و القاب دیگر هم می‌خواند: بحر رحمت، خورشید لطف، پادشاه مقتدر، شاهِ شاهان روح و نور ناب.

 “داستان زندگی شمس تبریزی چندان برای ما روشن نیست؛ چرا که او اغلب روزهای زندگی خود را در سفر گذرانده است. شمس را متولد تبریز می‌دانند. تبریز سال‌ها مهد صوفیان و متفکران بزرگی مانند احمد غزالی، نجم‌الدین کبری و ابونجیب سهروردی بود. از همین رو بود که شمس از کودکی با آثار و آراء این بزرگان آشنا شد و در برخی از مسائل از سهروردی پیروی کرد. اسناد و اطلاعات اندکی درباره‌ی شمس تبریزی وجود دارد؛ یکی از آن‌ها «ابتدانامه»، نوشته‌ی سلطان‌ولد است و دیگری، کتاب «مقالات شمس» که به خودِ شمس نسبت داده می‌شود. بااین‌حال حتی کتاب مقالات – که از متون کهن ادبیات فارسی‌ست – نیز در شناخت شمس تبریزی چندان کمکی به ما نمی‌کند.”

کتاب راه زندگینامه و دانلود بهترین کتاب‌های شمس تبریزی

 او بود که به مولانا سکوت – یکی از مراحل عرفان – را آموخت و شاید همین سکوتِ آموخته از شمس باعث شد تا مولانا تخلص خموش را برای خود برگزیند.

 شمس هرکسی باشد تأثیر زیاد در زندگی مولانا دارد و این تأثیر در آثار او به‌خوبی نمایان است می‌گوید:

من ذره بدم ز کوه بیشم کردی / پس مانده بدم از همه پیشم کردی
درمان دل خراب و ریشم کردی / سرمستک و دستک زن خویشم کردی

 همینطور:

زاهد بودم ترانه‌گویم کردی / سر فتنهٔ بزم و باده‌خویم کردی
سجاده‌نشین با وقاری بودم / بازیچهٔ کودکان کویم کردی

 داستان مولانا و حضرت شمس همچون داستان حضرت موسی و حضراست.

مطالب ذیل در مورد داستان مولانا و حضرت شمس همچون داستان حضرت موسی و حضر برگرفته از صفحه تارنمای خبرگذاری اطلس است:

داستان موسی و خضر در سورۀ مبارکۀ کهف آمده است، این داستان سراسر درس و معناست. موسی(ع) از طرف خداوند به این مأموریت می‌رود، او مأمور است که بسان شاگردی در جوار خضر(ع) شاگردی کند. کسی که خداوند در قرآن از او به عنوان بنده‌ای که علوم فراوانی به او بخشیده بود یاد کرده است. شاگردی نزد پیامبر زمانش برای فراگیری علوم اخلاقی.

شروع سفر حضرت موسی(ع)

حضرت موسی(ع)، مهیای سفر شد و به سوی محل زندگی خضرنبی به همراه یکی از یارانش به نام یوشع به حرکت درآمد. وقتی موسی (ع) نزد خضر نبی رسید به او گفت که برای آموخت علومی غیر از علوم نظری نزدش آمده است و آمادۀ فراگیری هر آنچه که حضرتش بفرماید می‌باشد.

 خضر نگاهی به موسی انداخت، به قول امروزی‌ها سر تا پای او را برانداز کرد و فرمود، فکر نمی‌کنم که تو بتوانی از پس این تعلیمات برآیی و صبوری لازم را در تو نمی‌بینم! ولی موسی قول داد که صبر پیشه کند و شکیبا باشد و هیچ سوالی از او نپرسد.

 آنها سفر آغاز کردند و حالا قصۀ مقابله شدن حضرت موسی(ع) با تعلیمات حضرت خضر نبی و رخ دادن حوادثی که موسی(ع) در رویارویی با آنها قرار است امتحانش را پس بدهد.

 حضرت موسی و خضر در حادثۀ کشتی

ابتدا موسی و خضر به همراه یوشع به کنار دریا آمدند،  سوار بر کشتی‌ای شدند و کشتی به حرکت در آمد، حضرت خضر به گوشه‌ای رفت و قسمتی از کشتی را سوراخ کرد و آن را شکست، بعد هم با مقداری پارچه و گل آن قسمت ویران شده را پوشاند تا آب وارد کشتی نشود.

 موسی(ع) وقتی این منظره را دید، نگران جان مسافران شده خشمگین و ناراحت به سمت خضر آمد و از او دلیل کارش را سوال کرد و خطر غرق شدن مسافران را به او گوشزد کرد. خضر فرمود قرار بود هیچ سوالی از من نپرسی! موسی از او بخشش خواست.

 پس از پیاده شدن از کشتی به سفر خود ادامه دادند.

 حضرت موسی و خضر و ماجرای نوجوان سرکش

موسی و خضر همچنان در راه بودند که ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد؛ نوجوانی در حال بازی با همسالان خود بود، حضرت خضر به سوی او شتافت، وی را گرفت و کُشت!

 موسی(ع) با دیدن این صحنۀ وحشتناک، طاقت از کف داد و با خشم و غضب به خضر(ع) اعتراض کرد، موسی به قدری غضبناک بود که حتی به خضر حمله کرده او را به زمین زد و از او دربارۀ دلیل کارش سوال کرد.موسی با خشم به خضر گفت که چرا کسی را بی‌ آنکه کاری کرده باشد و گناهی از او سر زده باشد کُشتی!

 خضر به موسی گفت: به تو نگفتم توانایی اینکه با من صبر کنی را نداری؟ موسی پشیمان شد و بار دیگر به همراهش وعده داد که سؤالی نپرسد و اگر اشتباهش تکرار شود خضر دیگر با او مصاحبت نکند.

دیوار قریه

بعد از مدتی طی طریق، آن دو نفر به روستایی رسیدند، در آنجا از مردم آن قریه آب و غذایی خواستند اما آن مردم به آنها چیزی ندادند و هیچ کدام پذیرای آنها نشدند.

 در گوشه ای نشسته بودند که ناگهان خضر با اشاره به دیواری که در حال خراب شدن بود از موسی خواست که به او کمک کند آن دیوار را تعمیر نماید تا خراب نشود.

 موسی باز هم طاقت نیاورد، پیمان شکست، اینبار ولی آرام‌تر از دفعات قبل از خضر سوال کرد که چرا برای مردمی که هیچ کاری در حق آنان نکردند دلسوزی می‌کند؟

 در این قسمت از سفر بودند که خضر(ع) به او گفت، (هذا فراق بینی و بینک…) حال وقت جدایی من و تو است. ولی قبل از اینکه از من جدا شوی دلایل کارهایی که انجام دادم را برایت بازگو می‌کنم.

 از پیامبر اکرم(ص)، روایت شده که اگر موسی صبر می‌کرد بر آنچه که خضر انجام داده بود، عجیب‌ترین‌ها را می‌دید. در روایت دیگری آمده است که اگر موسی تحمل می‌کرد، حضرت خضر هفتاد حادثۀ عجیب به او نشان می‌داد.

 و اما اسرار کارهای سه گانۀ خضر(ع)

موسی و خضر دیگر به آخر سفر خود رسیده بودند. خضر(ع) در خصوص کشتی به وی گفت: پادشاهی ظالم و زورگو در آن دیار بود که تمام کشتی‌های سالم را غصب می‌کرد.من آن کشتی را سوراخ کردم تا توجه پادشاه را به خود جلب نکند، زیرا آن کشتی متعلق به مردمی تنگدست بود که از طریق آن امرار معاش می‌کردند.

 اما در مورد جوان مقتول، او فردی کافر و مرتد بود و باید اعدام می‌شد، در آینده‌ای نه چندان دور پدر و مادرش را تحت فشار قرار می‌داد که از دین خدا بیرون شوند!

آن دیوار هم تعلق داشت به دو یتیم که در آن روستا زندگی می‌کردند، در زیر آن دیوار گنجی نهفته بود که من با مرمت آن دیوار گنج را برای آنها حفظ کردم.

 سپس به موسی(ع) فرمود که همۀ این کارها به اذن خداوند بود و هیچ کدام را خودسرانه انجام نداده‌ام.  

 پایان برگرفته از صفحه تارنمای خبرگذاری اطلس.

Related Post

 غزل شماره ۵۸ دیوان شمس

این غزل زیبا اشاره به ظهور جمال مبارک است و اظهار امر او را در…

 غزل ۳۷۶

امروز جنون نو رسیده‌ست / زنجیر هزار دل کشیده‌ستامروز دین جدیدی آمده و دوره هزار…

قیامت

ما بمردیم و بکلی کاستیم     بانگ حق آمد همه بر خاستیمرسول اکرم (ص)…