هر چند به صورت از زمینی پس رشته گوهر یقینی
باده در جوشش گدای جوش ماست / چرخ در گردش گدای هوش ماست
باده از ما مست شد نه ما ازو/ قالب از ما هست شد نه ما ازو
ما چو زنبوریم و قالبها چو موم /خانه خانه کرده قالب را چو موم
حضرت بهاءالله در یکی از بیانات متعدد خود دربارۀ ماهیت حقیقی انسان چنین میفرمایند:
«صَنَعْتُكَ بِأَيادِي الْقُوَّةِ وَخَلَقْتُكَ بِأَنامِلِ الْقُدْرَةِ، وَأَوْدَعْتُ فِيْكَ جَوْهَر نوریَ.» حضرت بهاءالله، کلمات مکنونۀ عربی فقره ۴۶
چشم آدم چون به نور پاک دید /جان و سرّ نامها گشتش پدید
چون ملک انوار حقّ در وی بیافت /در سجود افتاد و در خدمت شتافت
این چنین آدم که نامش میبرم /گر ستایم تا قیامت قاصرم
حضرت بهاءالله می فرمایند:
“مقام انسان بزرگست چندی قبل اين کلمه عليا از مخزن قلم ابهی ظاهر امروز روزيست بزرگ و مبارک آنچه در انسان مستور بوده امروز ظاهر شده و ميشود مقام انسان بزرگست اگر بحقّ و راستی تمسّک نمايد و بر امر ثابت و راسخ باشد انسان حقيقی بمثابه آسمان لدی الرّحمن مشهود شمس و قمر سمع و بصر و انجم او اخلاق منيره مضيئه مقامش اعلی المقام و آثارش مُربّی امکان”
رساله ايام تسعه صفحات ۵۷۶ ناشر: مؤسسه ملى مطبوعات امرى
قوت اصلی بشر نور خداست /قوت حیوانی مر او را ناسزاست
لیک از علت در این افتاد دل /کاو خورد او روز و شب از آب و گل
قوت اصلی را فرامُش کرده است /روی در قوت مرض آورده است
ای نسخه اسرار الهی که تویی /و ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست /از خود بطلب آن چه خواهی که تویی
“امروز هر نفسی به اصغاء ندای الهی فائز شد بايد به اخلاق مرضيّه و اعمال پسنديده که از قلم اعلی در کتاب نازل شده تمسّک نمايد. مقام انسان از اعمال ظاهر و مشهود”
ايات الهي – جلد ٢: صفحه ۳۳۱
فردوسی در اول شاهنامه که با این گفتار شروع میشود
به نام خداوند جان و خرد / کز این برتر اندیشه بر نگذرد
در مورد خلقت آدم میگوید:
چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بندها را سراسر کلید
انسان کلید تمام بندهای دنیا است
سرش راست بر شد چو سرو بلند / به گفتار خوب و خرد کار بند
پذیرندهٔ هوش و رای و خرد / مر او را دد و دام فرمان برد
همین راستراه رفتن انسان بروی دوپا و تکلم او نشان از تفاوت انسان با دیگر مخلوقات است و دارای خرد است و همه مخلوقات را زیر فرمان دارد.
ز راه خرد بنگری اندکی / که مردم به معنی چه باشد یکی
مگر مردمی خیره خوانی همی / جز این را نشانی ندانی همی
اگر از دید خرد بنگری تمام انسان ها را یکی خواهی دید مگر اینکه انسانی خیره سر باشی که قدر مقام خودرا ندانی.
تو را از دو گیتی بر آوردهاند / به چندین میانچی بپروردهاند
نخستین فطرت پسین شمار / تویی خویشتن را به بازی مدار
نخستین فطرت منظور فرشتگان است که خداوند فرمود به انسان سجده کنند. مقام انسان بالا تر از فرشتکان است. حافظ میفرماید:
دوش دیدم که ملایک دَرِ میخانه زدند / گِلِ آدم بِسِرشتَند و به پیمانه زدند
ساکنانِ حرمِ سِتْر و عِفافِ ملکوت / با منِ راهنشین بادهٔ مستانه زدند
فرشتگان با گل انسان پیمانه درست کردند با آن باده الست نوشیدند
تمام مخلوقات از این عالم هستند بغیر از انسان که بگفته فردوسی “تورا از دوگیتی بر آورده اند” یا به بیان جمال مبارک در کلمات مکنونه فارسی:
“در باديه های عدم بودی و ترا بمدد تراب امر در عالم ملک ظاهر نمودم و جميع ذرّات ممکنات و حقائق کائنات را بر تربيت تو گماشتم چنانچه قبل از خروج از بطن امّ دو چشمه شير منير برای تو مقرّر داشتم و چشمها برای حفظ تو گماشتم و حبّ ترا در قلوب القا نمودم و بصرف جود ترا در ظلّ رحمتم پروردم و از جوهر فضل و رحمت ترا حفظ فرمودم * و مقصود از جميع اين مراتب آن بود که بجبروت باقی ما درآئی و قابل بخششهای غيبی ما شوی * و تو غافل چون بثمر آمدی از تمامی نعيمم غفلت نمودی و بگمان باطل خود پرداختی بقسمی که بالمرّه فراموش نمودی و از باب دوست بايوان دشمن مقرّ يافتی و مسکن نمودی” کلمات مکنونه فارسی فقره ٢٩
در اینجا بجا است که تا اشارهای به مقام مؤمن در این ظهور اعظم نماییم در آثار مبارک بسیار آمده در اینجا به یکی از آنها اکتفا میشود. حضرت بهاءالله در اول لوح احمد عربی میفرمایند:
“هذِهِ وَرقَةُ الفِردَوسِ تُغَنّی علی اَفنانِ سِدرَةِ البَقاءِ بِاَلحانِ قُدسٍ مَليحٍ* وَ تُبَشّرُ المُخلِصينَ اِلی جِوارِ اَللّهِ وَ المُوَحّدينَ اِلی ساحَةِ قُربٍ كَريمٍ وَ تُخبِرُ المُنقَطِعينَ بِهذّا اَلنّبَأِ اَلّذی فُصّلَ مِن نَبَأِ اَللّهِ المَلِكِ العَزيزِ الفَريدِ* وَ تَهدِی المُحبّينَ اِلی مَقعَدِ القُدسِ ثَمَّ اِلی هذَا المَنظَرِ المُنيرِ” ادعيه حضرت محبوب: صفحه ۱۹۳
خلاصه مضمون این بیان مبارک به فارسی چنین است که این مرغ باغ بهشت بر شاخه این درخت بقا نشسته و با لحنی خوشنغمه سر میدهد و مؤمنان را به حضور خداوند دعوت میکند.
در روایت اسلامی آمده که در باغ بهشت درختی است که او را سدرهٔ منتهی یا سِدرَةِ البَقاءِ مینامند و بعدازاین درخت بارگاه الهی است و مؤمنین اجازه گذشتن از آن را ندارند. در معراج حضرت محمد هم جبرئیل که همراه او بود از آن درخت بیشتر نرفت و حضرت محمد تنها بقیه مسافت را طی کرد در اینجا مولانا میگوید:
از احمد پا کشید جبریل /از سدره سفر چو ماورا بود
گفتا که بسوزم ار بیایم /کان سو همه عشق بد ولا بود
در لوح احمد میفرمایند که جبرئیل بر شاخه این درخت نشسته و مؤمنین را به بارگاه خداوند دعوت میکند:
“هَذِهِ وَرْقَةُ ٱلْفِرْدَوْسِ تُغَنِّي عَلَى أَفْنَانِ سِدْرَةِ ٱلْبَقَاءِ * بِأَلْحَانِ قُدْسٍ مَلِيحٍ * وَتُبَشِّرُ ٱلْمُخْلِصِينَ إِلَى جِوَارِ اللهِ * وَٱلْمُوَحِّدِيْنَ إِلَى سَاحَةِ قُرْبٍ كَرِيْمٍ” حضرت بهاء الله, لوح احمد (عربي) ادعيه حضرت محبوب: صفحه ۱۹۳
جبرئیل کرمی سدره مقام و وطنت /همچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو
این نشانگر مقام مؤمن در این ظهور مبارک است که از مقام جبرئیل هم بالاتر است. خداوند در قرآن مجید بارهاوبارها مؤمنین را به لقای خود در روز قیامت وعده داده است.
من ز سدرهٔ منتهی بگذشتهام /صد هزاران ساله زان سو رفتهام
تازیانه بر زدی اسپم بگشت /گنبدی کرد و ز گردون بر گذشت
محرم ناسوت ما لاهوت باد /آفرین بر دست و بر بازوت باد
با خار همنشین نباش به معراج برو آسمان به آسمان بالارو تا به لقای خداوند برسی.
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین /بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
“حقّ جلّ جلاله از برای ظهور جواهر معانی از معدن انسانی آمده” منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله – (لوح شيخ)
در این غزل مولانا از زبان مظاهر الهی در مورد مقام انسان صحبت میکند :
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بیدل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت
آمدهام تو را با عشق براه راست هدایت کنم اگر دوست نداشته باشی تو را به خود میکشانمت.
آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا / همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمده ام که بوسهای از صنمی ربوده ای / باز بده به خوشدلی خواجه که واستانمت
آمده ام که مقام بلند تو را که از ملک و فلک بالا تر است نشانت دهم.
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
کل چه بود که کل توی ناطق امر قل توی / گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
در بیشتر نسخهها نوشته شده “گل” ولی به نظر نگارنده “کل” بیشتر معنی میدهد. “کل” و “ناطق امر قل کسی که آیات قران را نازل کرده” منظور خداوند است. اگر هیچکس نداند؛ چون تو من هستی میدانم.
جان و روان من توی فاتحه خوان من توی / فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت
سوره فاتحه را مسلمانان در مواقع مختلف برای آرامش روح میخوانند حالا فاتحه را من (پیامبر) برای تو میخوانم. در سوره فاتحه شرط رستگاری را شناختن مالک یومالدین میداند “فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت” به این معنی است که مرا بشناس تا تو را بخوانم.
صید منی شکار من گرچه ز دام جَستهای / جانب دام بازرو ور نروی برانمت
شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو / در پی من چه میدوی تیز که بردرانمت
آمدهام که تو را شکار کنم هر چند تو از دام من فرار میکنی؛ ولی با امتحانات و مشکلاتی که در زندگی تو ایجاد میشود تو را بهطرف خود خواهم کشید.
زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی / گوش به غیر زه مده تا چو کمان خَمانمت
وقتی تیر از کمان پرتاب میشود صدایی که از زه کمان بلند میشود خبر از پرتاب تیر میدهد؛ یعنی کار انجامگرفته. چون شجاع هستی با هوا هوس بجنگ در این جنگ از زخمیشدن نترس و به هدف خودت تمرکزکن.
از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست / شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت
از وقتی که تو خاک بودی تا به بشر کامل تبدیل شدی هزاران پیامبر برای راهنمایی تو فرستادم و از یک دین به دین دیگر فرستادم هیچ وقت تو را بیراهنما نخواهم گذاشت.
در تورات خداوند به حضرت ابراهیم قول داده که هیچوقت بشر را تنها نگذارد و همیشه برای راهنمای بشر پیغمبرانی مبعوث نماید.
هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را / نیک بجوش و صبر کن زانک همی پزانمت
شکوه و شکایت نکن صبر داشته باش تا پخته شوی
نی که تو شیرزادهای در تن آهوی نهان / من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت
روح تو عظیم است ولی در جسم تو پنهان شده و من این حجاب را از روح تو بر خواهم داشت
گوی منی و میدوی در چوگان حکم من / در پی تو همی دوم گرچه که میدوانمت
توگوی چوگان منی و به فرمان من میدوی ولی من هم به دنبال تو میدوم و مواظب تو هستم.
در این شعر مولانا به زیبایی مقام انسان را شرح میدهد
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی / مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهائی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی /بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی /چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی /در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان /بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش /چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بیاصولان مشنو فریب غولان /که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بیزوالی ز درونه باجمالی /تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی
تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی /سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی /بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد /که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین /اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا /تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید /چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعلههای آذر /ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد /که خلیل زادهای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی /تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری /ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی /بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی
خداوند در کتاب مقدس میفرماید که انسان را به مثال الهی آفریده و چون به فرموده حضرت بهاءالله انسان بنام “یا مختار” آفریده شده و آزاد است که راه خود را انتخاب کند. در این غزل مولانا از ما میخواهد که به اصل خویش برگردیم.