نگارش : ناطق خموش

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی / بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر/ بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

Posted On ژانویه 13, 2026

توحید 

Admin 0 comments

در هر فلکی مردمکی می‌بینم    هر مردمکش را فلکی می‌بینم

ای احول اگر یکی دو می‌بینی تو    بر عکس تو من دو را یکی می‌بینم

 در دیانت بهائی و در آثار مولانا، توحید بنیادی‌ترین اصل ایمان و سرچشمهٔ همهٔ تعالیم الهی است. توحید به معنای یگانگی ذات الهی، وحدت صفات و افعال او، و همچنین یگانگی در هدف و حکمت آفرینش تلقی می‌شود. خداوند در هر دو، مطلق، لایتناهی، و از ادراک بشر فراتر است، و هیچ صورت یا شریکی ندارد. بااین‌حال، برای هدایت بشر، خداوند پیامبران یا مظاهر ظهور را در هر دوره می‌فرستد که آئینهٔ صفات الهی و واسطهٔ ارتباط انسان با حقیقت مطلق‌اند. بهاءالله می‌فرماید که همه پیامبران الهی از یک حقیقت سخن می‌گویند و تجلی یکتای پروردگارند، و این یگانگی مظاهر، تجلی دیگری از اصل توحید در عالم انسان است. توحید شامل یگانگی یا وحدت خدا، وحدت خدا و بشر، وحدت ادیان و پیغمبران الهی و وحدت نوع بشر است در اینجا هر کدام جداگانه شرح داده می‌شود.

وحدت خدا

مولانا بحث کردن در مورد ذات الهی را صلاح نمی‌داند و معتقد است بین انسان و خدا صدها هزار پرده است

 زین وصیت کرد ما را مصطفی / بحث کم جویید در ذات خدا
آنک در ذاتش تفکر کردنیست / در حقیقت آن نظر در ذات نیست
هست آن پندار او زیرا به راه / صد هزاران پرده آمد تا اله

بجای خدا باید پیامبرانش و کتب آسمانیشان را شناخت

 چون خدا اندر نیاید در عیان / نایب حق اند این پیغمبران

حضرت بهاءالله درمنتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، ص ٤٠ می‌فرمایند:

“سبيل کلّ بذات قِدَم [خدا] مسدود بوده و طريق کلّ مقطوع خواهد بود و محض فضل و عنايت شموس مشرقه از افق احديّه را بين ناس ظاهر فرموده و عرفان اين انفس مقدّسه را عرفان خود قرار فرموده”

منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه  www.bahai.org/r/582073612

  مولانا می‌گوید هر چه در مورد خدا می‌دانیم هیچ است همه از کج‌نظری ما و مخلوق ما نه خالق ما است و ما را به آتش جهنم می‌برد:

در حضرت توحید پس و پیش مدان / از خویش مدان خالی و از خویش مدان
تو کج نظری هرچه درآری به نظر / هیچ است همه ز آتشی بیش مدان

  توحید یکی از اصول مهم تمام ادیان الهی است فهم آن از جهتی ساده و از طرفی بسیار پیچیده است. به‌خاطر همین حضرت بهاءالله در هفت‌وادی وادی توحید وادی چهارم است وبعد از طلب عشق و معرفت قرار دادند مؤمن تا از این سه وادی سخت نگذرد توحید را درک نخواهد کرد.

  مولانا از این هم فراتر می‌رود و توحید واقعی را در وادی هفتم که فنای محض است می‌داند. وقتی که از (من و ما) بگذریم و در ذات الهی فنا شویم.

 چیست توحید خدا آموختن  / خویشتن را پیش واحد سوختن
گر همی‌خواهی که بفروزی چو روز / هستی همچون شب خود را بسوز
هستیت در هستِ آن هستی‌نواز / همچو مس در کیمیا اندر گداز
در من و ما سخت کردستی دو دست / هست این جمله خرابی از دو هست

وقتی بدرجه فنا رسیدیم حضرت کبریا را خواهیم دید.

بر نقش فنا چه عشق بازد ؟ / آن کس که بدید کبریا را

وقتی در فنا شاه شاهان را دیدیم از فنا به بقا میرسیم

در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر / پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا

 برای رسیدن به توحید مطلق با ید به وادی هفتم که همان فنای بالله رسید

تا بنده ز خود فانی مطلق نشود / توحید به نزد او محقق نشود
توحید حلول نیست نابودن تست / ورنه به گزاف باطلی حق نشود

 جمال مبارک در هفت وادی چنین میفرمایند:

“و سالک بعد از ارتقای بمراتب بلند حیرت بوادی فقر حقیقی و فنای اصلی وارد شود و این رتبه مقام فنای از نفس و بقای باللّه است و فقر از خود و غنای بمقصود است و در این مقام که ذکر فقر می‌شود یعنی فقیر است از آنچه در عالم خلق است و غنیّ است بآنچه در عوالم حقّ است زیرا که عاشق صادق و حبیب موافق چون بلقای محبوب و معشوق رسید از پرتو جمال محبوب و آتش قلب حبیب ناری مشتعل شود و جمیع سرادقات و حجبات را بسوزاند بلکه آنچه با او است حتّی مغز و پوست محترق گردد و جز دوست چیزی نماند”

  هفت وادی www.bahai.org/r/478136506

 اینجا هم دوباره مولانا میگوید برای رسیدن به وحدت  باید فانی شد

بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن / هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن

 در معنی آیه مبارکه لا الله الا الله هم مولانا به همین مطلب اشاره میکند که برای رسیدن به الله اول باید از لا گذشت.

رجوع شود به تفسیر لا الله الا الله در همین نوشتار.

 مولانا در  “فیه ما فیه”  فصل بیست و دوم میفرماید:

” همه مقرند به یگانگی خدا و به آنک خدا خالق ست و رازق ست و در همه متصرف و رجوع به وی ست و عقاب و عفو ازوست”
 همچنین در “فیه ما فیه” فصل پنجاه و یکم در تفسیر بیت “شود دوستی سر به سر دشمنی” میفرماید:
“عالم دشمنی تنگ است نسبت به عالم دوستی زیرا از عالم دشمنی می گریزند تا به عالم دوستی رسند و هم عالم دوستی نیز تنگ است نسبت به عالمی که دوستی و دشمنی ازو هست می شود و دوستی و دشمنی و کفر و ایمان موجب دویست زیرا که کفر انکارست و منکر را کسی می باید که منکر او شود و همچنین مقر را کسی می باید که بدو اقرار آرد پس معلوم شد که یگانگی و بیگانگی موجب دویست و آن عالم ورای کفر و ایمان و دوستی و دشمنی ست و چون دوستی موجب دوی باشد و عالمی هست که آنجا دوی نیست یگانگی محض است چون آنجا رسید از دوی جدا شد پس آن عالم اول که دوی بود و آن عشق است و دوستی به نسبت بدان عالم که این ساعت نقل کرد نازل است و دون پس آن را نخواهد و دشمن دارد چنانک منصور را چون دوستی حق به نهایت رسید دشمن خود شد و خود را نیست گردانید گفت انا الحق یعنی من فنا گشتم حق ماند و بس و این به غایت تواضع است و نهایت بندگی است یعنی اوست و بس دعوی و تکبر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده پس هستی خود را نیز اثبات کرده باشی پس دوی لازم آید و این نیز که می گویی هوالحق هم دویست زیرا که تا انا نباشد هو ممکن نشود پس حق گفت انا الحق چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود آن سخن حق بود”
 
در حضرت توحید پس و پیش مدان / از خویش مدان خالی و از خویش مدان
تو کج نظری هرچه درآری به نظر / هیچ است همه ز آتشی بیش مدان
 

وحدت خدا و بشر

 گه توی گویم ترا گاهی منم /هر چه گویم آفتاب روشنم 

 شیخ رومی معتقد است که قلب انسان‌مانند آینه است که ذات خداوند در او تجلی می‌کند هرچه این آینه پاک‌تر تجلی حق در او بیشتر ولی انسان خدا نیست.

من نیم جنس شهنشه دور ازو / لیک دارم در تجلی نور ازو
نیست جنسیت ز روی شکل و ذات / آب جنس خاک آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام / طبع را جنس آمدست آخر مدام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما / مای ما شد بهر مای او فنا
چون فنا شد مای ما او ماند فرد / پیش پای اسپ او گردم چو گرد
خاک شد جان و نشانیهای او / هست بر خاکش نشان پای او
خاک پایش شو برای این نشان / تا شوی تاج سر گردن‌کشان
تا که نفریبد شما را شکل من / نُقلِ من نوشید پیش از نَقلِ من
ای بسا کس را که صورت راه زد / قصد صورت کرد و بر الله زد
آخر این جان با بدن پیوسته است / هیچ این جان با بدن مانند هست

 سعی او اینست که این زنگ ها را از آینه بردارد

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها / تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

 اگر در آینه قلب جمال او را ندیدی بدان که آن اینه زنگ دارد

در آینه عکس قیصر روم / گر نیست بدانک زنگ دارد
در قدس دلت چو خوک دیدی / ملک قدست فرنگ دارد

فرنگ در اینجا دیار کفر است درآنجا خوک میخورند که در اسلام حرام است.

 حضرت بهاءالله هم می‌فرمایند برای تجلی شمس در آینه باید آینه را از زنگ و غبار پاک نمود:

“و بعد از خلق کلّ ممکنات و ایجاد موجودات بتجلّی اسم یا مختار انسان را از بین امم و خلایق برای معرفت و محبّت خود که علّت غائی و سبب خلقت کائنات بود اختیار نمود…. زیرا کینونت و حقیقت هر شیئی را به‌اسمی از اسماء تجلّی نمود و بصفتی از صفات اشراق فرمود مگر انسان را که مظهر کلّ اسماء و صفات و مرآت کینونت خود قرار فرمود و باین فضل عظیم و مرحمت قدیم خود اختصاص نمود ولکن این تجلّیات انوار صبح هدایت و اشراقات انوار شمس عنایت در حقیقت انسان مستور و محجوبست چنانچه شعله و اشعّه و انوار در حقیقت شمع و سراج مستور است و تابش و رخشش آفتاب جهانتاب در مرایا و مجالی که از زنگ و غبار شئونات بشری تیره و مظلم گشته مخفی و مهجور است حال این شمع و سراج را افروزنده‌ئی باید و این مرایا و مجالی را صیقل‌دهنده‌ئی شاید و واضح است که تا ناری مشتعل ظاهر نشود هرگز سراج نیفروزد و تا آیینه از زنگ و غبار ممتاز نگردد صورت و مثال و تجلّی و اشراق شمس بی‌امس در او منطبع نشود و چون مابین خلق و حقّ و حادث و قدیم و واجب و ممکن بهیچوجه ربط و مناسبت و موافقت و مشابهت نبوده و نیست”

حضرت بهاءالله, “منتخباتى از آثار حضرت بهاءالله – www.bahai.org/r/862914625

 پاک‌کردن آینه دل کار سختی است در این شعر مولانا میان بر می‌زند و از خداوند می‌خواهد نگاهی به این آینه بینداز تا ” ز رویت می‌شود پاک و مصفا

چو تو در آینه دیدی رخ خود / از آن خوشتر کجا باشد تماشا
غلط کردم در آیینه نگنجی / ز نورت می‌شود لا کل اشیاء
رهید آن آینه از رنج صیقل / ز رویت می‌شود پاک و مصفا
تو پنهانی چو عقل و جمله از تست / خرابی‌ها عمارت‌ها به هر جا
هر آنک پهلوی تو خانه گیرد / به پیشش پست شد بام ثریا
چه باشد حال تن کز جان جدا شد / چه عذر آرد کسی کز تست عذرا
چه یاری یابد از یاران همدل / کسی کز جان شیرین گشت تنها
به از صبحی تو خلقان را به هر روز / به از خوابی ضعیفان را به شب‌ها
تو را در جان بدیدم بازرستم / چو گمراهان نگویم زیر و بالا
چو در عالم زدی تو آتش عشق / جهان گشتست همچون دیگ حلوا

 

 در مورد یگانگی بشر وخدا با فنا شدن در ذات حق مولانا در دفتر اول مثنوی می‌فرماید

آن یکی آمد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتمد
گفت من، گفتش برو هنگام نیست / بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق / کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر / در فراق دوست سوزید از شرر
پخته گشت آن سوخته پس باز گشت / باز گرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در به صد ترس و ادب / تا بنجهد بی‌ادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن / گفت بر در هم توی ای دلستان
گفت اکنون چون منی ای من در آ / نیست گنجایی دو من را در سرا
نیست سوزن را سر رشتهٔ دوتا / چونک یکتایی درین سوزن در آ

 حضرت بهاءالله هم در کلمات مگنونه می‌فرماید:

“اگر مرا خواهی جز مرا مخواه و اگر اراده جمالم داری چشم از عالميان بردار زيرا که اراده من و غير من چون آب و آتش در يک دل و قلب نگنجد”

کلمات مکنونه فارسی ww.bahai.org/r/287100463

نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید / صفات طالب و مطلوب را جدا دیده
اله را که شناسد؟ کسی که رست ز لا / ز لا که رست بگو: عاشق بلادیده
رموز لیس و فی جبتی بدانسته / هزار بار من این جبه را قبا دیده

 از بایزید بسطامی نقل شده است که گفته  “لیس فی جبتی سوی الله”  یعنی در من غیر از خدا نیست و هر کس که خواهان یافتن خدا میباشد, باید او را در من جستجو کند.

فردای آن روز مریدان به بایزید گفتند که تو ادعای خدایی کردی با یزید پرسید آیا من در حالت طبیعی بودم گفتد خیر گفت از این پس با خودتان شمشر و خنجر بیاورید هروقت این حرفها را زدم مرا از پای درآرید. یک شب دوباره آن حالت به او دست داد ومریدان به او حمله کردند ولی بجای بایزید بخودشان ضربه میزدند. مولانا چنین می‌گوید:

ان مریدان جمله دیوانه شدند / کاردها در جسم پاکش میزدند
هرکه اندر شیخ تیغی میخلید / باژگونه او تن خود میدرید
یک اثر نی , بر تن ان ذو فنون  / و ان مریدان, خسته در غرقاب خون
ای زده بر بیخودان تو ذو الفقار / بر تن خود میزنی ان, هوش دار
زانکه بیخود, فانی است و ایمن است / تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد اینه / غیر نقش روی غیر, انجای نه
گر کنی تف, سوی روی خود کنی / ور زنی اینه, بر خود زنی
ور ببینی روی زشت, انهم توئی / ور ببینی عیسی مریم, توئی
او, نه این است و نه ان, او ساده است / نقش تو, در پیش تو, بنهاده است

 شیخ رومی (مولانا) خدا را با بشر چنان نزدیک می‌داند که نمی‌داند او بدنبال خدا است یا خدا به دنبال او. وقتی با خدا یکی میشویم که “من منم” را کنار بگذاریم تا به وادی هفتم که همان مقام فنا است برسیم.

یا رب منم جویان تو یا خود توی جویان من / ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری

 حضرت بهاءالله در لوح “عاشق و معشوق” میفرماید:

“اگر چه تا حال عاشقان از پی معشوق دوان بودند و حبيبان از پی محبوب روان در اين ايّام فضل سبحانی از غمام رحمانی چنان احاطه فرموده که معشوق طلب عشّاق مينمايد و محبوب جويای أحباب گشته. اين فضل را غنيمت شمريد و اين نعمت را کم نشمرید”

 منتخباتي از اثار حضرت بهاالله: صفحه ۲۰۶

 حضرت مولانا در این دو بیتی سردرگمی خود را نشان میدهد:

نی من منم و نی تو توی نی تو منی / هم من منم و هم تو توی هم تو منی
من با تو چنانم ای نگار ختنی / کاندر غلطم که من توام یا تو منی

همچنین:

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست / ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

وحدت ادیان و پیامبران الهی

 تمام کتب مقدسه در حقیقت یک کتاب است

صد کتاب ار هست جز یک باب نیست / صد جهت را قصد جز محراب نیست
این طرق را مخلصی یک خانه است / این هزاران سنبل از یک دانه است
گونه‌گونه خوردنیها صد هزار / جمله یک چیزست اندر اعتبار

 مولانا پیامبران الهی را به چراغ تشبیه میکند که هر زمان در یک چراغ دان (منظور مکانهای مختلف) تجلی میکنند باید به ذات چراغ که نور آن باشد توجه کرد و چراغ دان فقط وسیله است

از تَبِریزِ شمسِ دین می‌رسدم چو ماه نو / چشم سوی چراغ کن، سوی چراغدان مکن

  هیچ فرقی بین آنها نیست همین‌طور که شراب را از خمره بگیری یا از ظرف کدو همان شراب است پس نور حضرت آدم و حضرت محمد هم با هم فرقی ندارند. بی‌اهمیتی وسیله در برابر هدف هست. مهم گرفتن نور الهی هست. حالا این دریافت به طرق مختلفی ممکن است انجام شود که اهمیت چندانی ندارد.

خواه ز آدم گیر نورش خواه ازو / خواه از خم گیر می خواه از کدو

 همینطور باید نور را دید از هر چراغی متجلی شود.

همچنین تا صد چراغ ار نقل شد / دیدن آخر لقای اصل شد
خواه از نور پسین بستان تو آن / هیچ فرقی نیست خواه از شمع جان
خواه بین نور از چراغ آخرین / خواه بین نورش ز شمع غابرین

  ولی چراغ هر دین روزی خاموش می‌شود:

تا نمردست این چراغ با گهر / هین فتیلش ساز و روغن زودتر

 حضرت عبدالبها در کتاب مفاوضات می‌فرمایند:

“بهمچنين چون نظر بشخص كنيم شخص ديگرو چون نظر بصفات و كمال كنيم همان صفات و كمال عود نموده . پس حضرت مسیح فرمود اين ايلياست يعني این شخص مظهر فیض و کمالات و اخلاق و صفات و فيوضات ايلياست و يوحناي معمدان گفت من ايليا نيستم حضرت مسيح نظر بصفات و کمالات و اخلاق و فيوضات هر دو داشتند و يوحنا نظر بماده و شخصيت خويش داشت . مثل این چراغ حاضر شب پيش بوده و امشب نيز روشن و شب اينده ايضا لامع گوئيم كه چراغ امشب همان سراج ديشب است و ان چراغ رجوع كرده مقصد نور است نه روغن و فتيل و شمعدان “

حضرت عبدالبها کتاب مفاوضات صفحات ۳۴۰ ناشر: مرآت ۱۹۲۰م

 و در ابتدای قصه دعوای ترک و فارس و رومی بر سر انگور:
اختلاف خلق، از نام اوفتاد / چون به معنی رفت، آرام اوفتاد
در کف هر کس اگر شمعی بدی، / اختلاف از گفتشان بیرون شدی

و:

از نظرگاهست ای مغز وجود / اختلاف مؤمن و گبر و جهود

 وجه مشترک دیگر همه مرسلین الهی مانند چراغی هستند که راه درست را نشان میدهند از چراغ اول تا آخر همه نوردارند.

گه توی گویم ترا گاهی منم / هر چه گویم آفتاب روشنم
هر کجا تابم ز مشکات دمی / حل شد آنجا مشکلات عالمی
آدمی را او بخویش اسما نمود / دیگران را ز آدم اسما می‌گشود

 حضرت بهاءالله میفرمایند باید مظاهرالهی را با دیده توحید دید:

“اين انظر مشركه را بگذار و به بصر توحيد ملاحظه كن تا جميع مظاهر را نفس واحده مشاهده نمائی و شرايع كلّ را شريعت واحده بينی. جميع اين اختلافات به اقتضای وقت و مقام واستعدادات مظاهر وجود بوده و خواهد بود. خدا را اراضی طيّبه مباركه مقدّسه بوده كه حين القای بذر ظهور سنبلات اخری اقرب مِن لمح البصر مشاهده می شود. و اين مقام عالم امر است و خلق از ادراك آن عاجز، چنانچه می فرمايد: (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ “كُنْ” فَيَكُونُ). و اين اراضی است كه می فرمايد: (يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ). ولكن اراضی نفوس مشركه هرگز نمي رويد إلاّ آنچه را حقّ – جلّ ذكره – خبر داده بقوله تعالی: (لايَخْرُجُ إِلاّ نَكِداً.) در اراضی آن نفوس اگر صد هزار سال هم درظهور تأخير شود، به قول شما هرگز سنبلات طيّبه از آن اراضی جرزه نروئيده و نخواهد روئيد.”

حضرت بهاءالله, “كتاب بديع” صفحه 205

 چون بشر قادر به شناسائی حق نیست باید خدا را از طریق فرستادگانش شناخت

چونک شد خورشید و ما را کرد داغ / چاره نبود بر مقامش از چراغ
چونک شد از پیش دیده وصل یار / نایبی باید ازومان یادگار
چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب / بوی گل را از که یابیم از گلاب
چون خدا اندر نیاید در عیان / نایب حق‌اند این پیغامبران
نه غلط گفتم که نایب با منوب / گر دو پنداری قبیح آید نه خوب
نه دو باشد تا توی صورت‌پرست / پیش او یک گشت کز صورت برست

منوب  = نیابت کرده شده

حضرت عبدالبهاء در کتاب مفاوضات در مورد دو ظهورمیفرمایند:

“جميع ملل عالم منتظر دو ظهور هستند که اين دو ظهور بايد با هم باشد و کلّ موعود به آنند . يهود در تورات موعود بربّ الجنود و مسيح هستند و در انجيل موعود برجوع مسيح و ايليا هستند و در شريعت محمّدی موعود بمهدی و مسيح هستند و همچنين زردشتيان و غيره اگر تفصيل دهيم بطول انجامد . مقصد اينست که کلّ موعود بدو ظهورند که پی در پی واقع شود و اخبار نمودند که درين دو ظهور جهان جهان ديگر شود و عالم وجود تجديد گردد و امکان خلعت جديد پوشد و عدل و حقّانيّت جهانرا احاطه کند و عداوت و بغضاء زائل شود و آنچه که سبب جدائی ميانه قبائل و طوائف و ملل است از ميان رود و آنچه که سبب اتّحاد و اتّفاق و يگانگی است بميان آيد . غافلان بيدار شوند کورها بينا گردند کرها شنوا شوند گنگها گويا گردند مريضها شفا يابند مرده ها زنده شوند جنگ مبدّل بصلح شود عداوت منقلب بمحبّت گردد اسباب نزاع و جدال بکلّی از ميان برخيزد و از برای بشر سعادت حقيقی حاصل شود ملک آيينه ملکوت شود ناسوت سرير لاهوت گردد کلّ ملل ملّت واحده شود و کلّ مذاهب مذهب واحد گردد جميع بشر يک خاندان شود و يک دودمان گردد و جميع قطعات عالم حکم يک قطعه يابد و اوهامات جنسيّه و وطنيّه و شخصيّه و لسانيّه و سياسيّه جميع محو و فانی شود کلّ در ظلّ ربّ الجنود بحيات ابديّه فائز گردند .”  

مفاوضات: صفحه ۲۹

هر کجا بوی خدا می‌آید / خلق بین بی‌سر و پا می‌آید
زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی / تشنه را بانگ سقا می‌آید
شیرخوار کرمند و نگران / تا که مادر ز کجا می‌آید
در فراقند و همه منتظرند / کز کجا وصل و لقا می‌آید
 از مسلمان و جهود و ترسا / هر سحر بانگ دعا می‌آید
خنک آن هوش که در گوش دلش / ز آسمان بانگ صلا می‌آید
گوش خود را ز جفا پاک کنید / زانک بانگی ز سما می‌آید
گوش آلوده ننوشد آن بانگ / هر سزایی به سزا می‌آید
چشم آلوده مکن از خد و خال / کان شهنشاه بقا می‌آید
ور شد آلوده به اشکش می‌شوی / زانک از آن اشک دوا می‌آید
کاروان شکر از مصر رسید / شرفه گام و درا می‌آید
هین خمش کز پی باقی غزل / شاه گوینده ما می‌آید

مولانا خداوند را منزه از هر صفی و یا هر اسمی می‌داند

دامن او گیر ای یار دلیر / کو منزَّه باشد از بالا و زیر

و یا

حق منزّه از تن و من با تنم / چون چنین گویم، بباید کُشتنم

همچنین

مائیم چو حال عاشقان زیر و زبر / وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر
از زیر و زبر منزه آمد شه ما / وانکس که از او جست نشان زیر و زبر

 وحدت ادیان از باورهای مولانا میباشد: 

شاخ گل هر جا که روید هم گلست / خم مل هر جا که جوشد هم ملست
گر ز مغرب بر زند خورشید سر / عین خورشیدست نه چیز دگر

 به بیان حضرت بهاءالله همۀ مظاهر الهی دارای یک حقیقت ماوراء الطبیعی و مقام روحانی واحدی هستند. یگانگی مطلقی بین همه آنها حکمفرما است و هیچ یک بر دیگری برتری و امتیازی ندارد. :

“و اين مرايای قدسيّه و مطالع هويّه بتمامهم از آن شمس وجود و جوهر مقصود حکايت مينمايند مثلاً علم ايشان از علم او و قدرت ايشان از قدرت او و سلطنت ايشان از سلطنت او… اين هياکل قدسيّه مرايای اوّليّهء ازليّه هستند که حکايت نموده‌اند از غيب الغيوب و از کلّ اسماء و صفات او از علم و قدرت و سلطنت و عظمت و رحمت و حکمت و عزّت و جود و کرم و جميع اين صفات از ظهور اين جواهر احديّه ظاهر و هويدا است و اين صفات مختصّ به بعضی دون بعضی نبوده و نيست… نه اينست که اگر صفتی بر حسب ظاهر از آن ارواح مجرّده ظاهر نشود نفی آن صفت از آن محالّ صفات الهيّه و معادن اسمآء ربوبيّه شود لهذا بر همه اين وجودات منيره و طلعات بديعه حکم جميع صفات اللّه از سلطنت و عظمت و امثال آن جاری است اگر چه بر حسب ظاهر بسلطنت ظاهره و غير آن ظاهر نشوند….اين… راههای محکم متين از مطلع واحد ظاهر و از مَشرق واحد مُشرق و اين اختلافات نظر بمصالح وقت و زمان و قرون و اعصار بوده.”

منتخباتی از آثار حضرت بهآءاللّه، www.bahai.org/r/788362825

 هر نبي و هر ولي را مسلكي است /ليك با حق ميبرد جمله يكي ست
صد كتاب ار هست جز يك باب نيست /صد جهت را قصد جز محراب نيست
اين طُـرُق را مخلصش يك خانــــه است /اين هــزاران ســـنبل از يك دانه است

 

 مولانا تمام پیامبران الهی را یکی می‌بیند که در زمان‌های مختلف با لباس شکلی دیگر برای راهنمایی بشر میایند.

 آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد / امسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی / آنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شد/ آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شیشه بدل شد / بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعله‌ها مرد / آن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محضست / کز جوشش آن قلزم زخار برآمد
یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیست / کآدم ز تک صلصل فخار برآمد
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید / امروز در این لشکر جرار برآمد
گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد / از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها کن بنگر آینه عین / کان شبهه و اشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدست مگویید / کز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

  و هدف همه آنها این است که بشر را به مقام و اصل خودش آگاه کند.

هر دم رسولی می‌رسد جان را گریبان می‌کشد / بر دل خیالی می‌دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو / نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

وحدت بشر

مؤمنان معدود لیک ایمان یکی / جسمشان معدود لیکن جان یکی

 نوع بشر از یک گهر ساخته شده

منبسط بودیم و یک گوهر همه / بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب

و این دنیای مادی بین بشر تفرقه می‌اندازد

چون به صورت آمد آن نور سَره / شد عدد چون سایه های کنگره

 باید این کنگره ها را ویران کرد تا به وحدت رسید

گنگره ویران کنید از منجنیق / تا رود فرق از میان این فریق

 خداوند بشر را به  نژادها وزبانهای مختلف آفریده است وهمه ازدید او برابرند

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام /هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
من نکردم امر تا سودی کنم / بلک تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را، اصطلاح هند، مدح / سندیان را اصطلاح سند، مدح
من نگردم پاک از تسبیحشان / پاک هم ایشان شوند و دُرفشان
ما زبان را ننگریم و قال را / ما روان را بنگریم و حال را

 نور خورشید در صحن خانه‌ها به اشکال مختلف تجلی می‌کند؛ ولی اگر دیوارها را برداریم همه به یک ‌شکل تجلی می‌کند.

هم‌چو آن یک نور خورشید سما / صد بود نسبت بصحن خانه‌ها
لیک یک باشد همه انوارشان / چونک برگیری تو دیوار از میان
 چون نماند خانه‌ها را قاعده / مؤمنان مانند نفس واحده
 فرق و اشکالات آید زین مقال / زانک نبود مثل این باشد مثال

 

Related Post

اشعار مولانا در اثار مبارکه حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء

 چکیده: اشعار مولانا، شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم هجری، همواره مورد توجه اهل عرفان،…

 غزل شماره ۵۸ دیوان شمس

این غزل زیبا اشاره به ظهور جمال مبارک است و اظهار امر او را در…

غزل شمارهٔ ۱۷۰۰

عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایم / نامم بها نهادند گرچه که بی‌بهایمزان لقمه کس…