نگارش : ناطق خموش

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی / بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر/ بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

Posted On ژانویه 13, 2026

روز الست

Admin 0 comments

هر دمی از وی همی‌آید اَلَست     جوهر و اَعراض می‌گردند هست

روز الست اولین عهد و میثاق خداوند با بشر است. این روز، روز تولد عشق است و تمام عهد و میثاق‌ها مثلاً عهدی که خداوند با حضرت ابراهیم بست یا ظهور تمام پیامبران و یا کتاب عهدی حضرت بهاءالله همه تحت‌الشعاع روز الست هست. در آثار مبارکه دوران گذشته و این ظهور مبارک به آن روز زیاد پرداخته شده است و این روز یک تشبیه روحانی است نه اینکه در عالم اتفاق افتاده باشد. حضرت بهاءالله می‌فرمایند این روز تا ابد ادامه دارد.

 خداوند در قرآن مجید می‌فرماید:

وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ ﴿۱۷۲﴾

و هنگامى را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذريه آنان را برگرفت و ايشان را بر خودشان گواه ساخت كه آيا پروردگار شما نيستم گفتند چرا گواهى داديم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [امر] غافل بوديم ۱۷۲ سوره ۷: الأعراف – جزء ۹ – ترجمه فولادوند

  همان‌طور که می‌دانید در عوالم الهی زمان معنی ندارد در این آیه مبارکه خداوند تمام انسان‌ها را که قرار است خلق کند در یک محل جمع می‌کند از آنها می‌پرسد آیا من پروردگار شما هستم؟ آنها جواب می‌دهند بلی تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم.

  همان‌طور که پیش‌ازاین اشاره کردیم قیامت به معنای قیام مظهر ظهور است و در ظهور هر پیامبری، قیامت دین قبل اتفاق می‌افتد.

 بنابراین با ظهور هر پیامبری الست تکرار می‌شود و مردمان باید به حقیقت او شهادت دهند.

 حضرت بهاءالله در اولین آیه کتاب مستطاب اقدس به این موضوع می‌پردازند:

“انّ اوّل ما کتب اللّه علی العباد عرفان مشرق وحيه و مطلع امره الّذی کان مقام نفسه فی عالم الامر و الخلق من  فاز به قد فاز بکلّ الخير و الّذی منع  انّه من اهل الضّلال ولو يأتی بکلّ الاعمال”

تقريرات درباره كتاب مستطاب اقدس نوشته عبد الحميد اشراق خاورى صفحات ۴۲۱ تاشر: مؤسسه مطبوعات امرى آلمان

 بنابراین اولین چیزی که خدا برای بندگان نوشته، عرفان مشرق وحی او و مطلع امر اوست که مقام نفس او در عالم امر و خلق است. هر کس که به این مقام دست یابد، به همه خیر دست یافته است و کسی که از آن محروم شود، از اهل ضلال است حتی اگر همه اعمال را انجام دهد

اولین آیه قرآن مجید هم به همین مفهوم اشاره می‌کند که هر کس “مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ” )مشرق وحيه و مطلع امره  ( را نشناخت از اهل “الضَّالِّينَ” ) اهل الضّلال (خواهد بود     

 بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴿١﴾ الْحَمْدُ لِلَّـهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿٢﴾ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ﴿٣﴾ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ﴿٤﴾إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ﴿٥﴾ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ﴿٦﴾ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ ﴿٧﴾

 حضرت بهاءالله, “لوح احمد – فارسی” میفرماید:

“ای احمد نفحه ای از عرف گلستان قدس روحانیم بر عالم هستی وزیده و جمیع موجودات را بطراز قدس صمدانی مزین فرموده و رشحی از طمطام یم عنایتم بر عالمیان مبذول گشته و جمیع را سر مست از این بادهء قدس الست از عدم محض فانی بعرصهء وجود باقی کشیده”

مجموعه الواح مباركه (چاپ مصر) صفحات ۴۱۲ ناشر: Bahá’í Publishing Trust – Wilmette, Illinois 1978      

 حضرت باب  نیز میفرمایند :             

“در حینی که نازل میفرماید من قول الله: ﴿الست بربکم﴾ کل بگویند بلی زیرا که فرض جواب از برای اینجا شده ولی سرایت میکند تا بمنتهی الیه ذر وجود و همچنین کتب شبهه نیست که یوم قیامت کتب او نازل خواهد شد بر کل کسی بواسطه احتجاب خود محتجب نگردد از رد جواب محبوب خود که باجابت کینونیت او خلق میگردد در ذر افئده باقرار بوحدانیت و در ذر ارواح اقرار بنبوت و در ذر انفس اقرار بولایت و در ذر اجساد اقرار ببابیت”

بیان فارسی حضرت باب, “الباب التاسع و العشر من الواحد السادس فی ان لکل نفس”

 “حق جل جلاله بلسان مظهر ظهور میفرماید : الست بربکم هر نفسی بقول بلی فائز شد او از اعلی الخلق لدی الحق مذکور” مائده آسمانى – جلد ۷  صفحات ۲۵۵ ناشر: موسسه ملی مطبوعات امری – ايران ۱۲۹ بديع

 “بشارت ظهور جمال مبارک را بگوش جان استماع کرد و به‌جواب طبل الست کوس بلی زده وبتبليغ امر مبارک لسان فصيح گشود “

حضرت عبدالبهاء, “تذكرة الوفا – جناب زين المقرّبين” صفحات ٢٣٣

 “ای سرمست باده الست، جام می دمی نشئه بخشد و مدّتی خمار آرد و صداع ايراث کند ولی مدهوش صهبای ندای الهی مخمور نگردد و خمار و صداع نداند بلکه انتباه يابد و هوش و ادراک بيفزايد. آن شخص جليل روحانی را چنين باده رحمانی بايد و چنين نشئه و شادمانی شايد اين مستی نه هستی آسمانيست و اين خمار صبحگاهی نه بلکه آگاهی روحانی”

منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء – جلد ۲ صفحات ۲۸۵ ناشر: Bahá’í World Centre Publications 1984

 روز الست برای عهد و میثاق الهی هم تکرار می‌شود در ذیل چند نمونه از آثار مبارک در این مورد : 

 “در جميع اوقات ظهور مظاهر مقدّسه که مقام ذرّ بقا و الست يوم لقاء بود اقداح ميثاقی به دور آمد و نيّر عهدی اشراق فرمود ولی مرکز ميثاق عند العموم غيرمعلوم و عند الخواصّ مرموز و محفوظ و مصون و عند العوام مجهول. مثلاً حضرت روح روحی له الفداء علم عهدی برافراختند مرکز عهد حضرت فخر رسل روحی له الفداء بود ولی مرموز و مستور و غيرمعلوم تا آنکه بعد از هزار سنه و چيزی ظهور فرمود و گفت اين ظهور محمّدی مرکز عهد عيسويست. گفتند آن مرکز عهد به علامات و شروطی که تعيين فرموده تحقّق يابد و به اوها‌مشان هيچ يک از آن علامات ظاهر نشد و هيچ يک از آن شروط مشهود نگرديد لهذا استکبار کردند. ولی در اين کور عظيم و دور جليل الحمد للّه مرکز ميثاق مشهود و معلوم و محور عهد واضح و مشهور لدی العموم. اهل آفاق عموماً شاهد ميثاق و شرق و غرب مطّلع بر پيمان نيّر آفاق. با وجود اين معدودی از پرورده مهد همّت گماشته‌اند که اين عهد را برهم زنند و صبيانی قيام نموده‌اند که بنيان پيمان براندازند هيهات هيهات صَغُر شأنهم و کَبُر استکبارهم.”   منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۵ صفحات ۱۹۱

 “پس در هر کوی و دشت که مرور نمائی فرياد برآر اين عهد عهد الست است و اين ميثاق ميثاق قويم نيّر آفاق. جنود ملکوت ناصر اين پيمان است و افواج ملأ اعلی حافظ اين بنيان. شعاع ثابت مستمرّ شمس حقيقت است و سراج باهر انجمن حضرت احديّت. حبل متين است و نور مبين. عروه وثقی است و ثمره شجره طوبی. لوح محفوظ است و کتاب مسطور و رقّ منشور. عهد است عهد و ميثاقست ميثاق، در جميع الواح و زبر مذکور است و در جميع صحائف اوّلين و الواح آخرين مسطور. حاکم سنه شداد است و ميزان يوم حساب. سفينه نجاتست و ملجأ يوم الاياب. نفحات قدس حضرت پروردگار است و نسمات حيات رياض کردگار. حصن حصين است و ملاذ متين. رکن شديد است و خلاصه کتب و صحف عهد قديم و جديد. هنيئاً لمن تمسّک به و تشبّث به و ثبت عليه و رسخ قلبه بآياته و حشر تحت راياته و البهآء عليک. ع ع”  منتخباتى از مكاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ۶ صفحات ۴۰

 “ای کنيز عزيز الهی حمد خدا را که در يوم ندا آهنگ ملأ اعلی شنيدی و خطاب الست را جواب بلی دادی و منجذب ملکوت ابهی گرديدی و باديه هجران پيمودی و از وادی حرمان رهيدی و بشرف لقا فائز گرديدی. اگر در هر دمی صد شکر نمائی از عهده شکر اين موهبت بر نيائی”

  مكاتيب حضرت عبدالبهاء – جلد ۷ صفحات ۲۸۰ ناشر: موسسه ملی مطبوعات امری – ايران

 روز الست در زندگی روزانه ما هم هر لحظه تکرار می‌شود. با هر عمل و حرف ما سؤال الست را باید جواب داد. حضرت بهاءالله در مثنوی مبارک می‌فرمایند که این روز خدا آخر نمی‌شود:

 سائلی مر‌عارفى ‌را گفت کى / تو بر اسرار الهى برده پى

وى‌تو‌از‌خمر‌عنايت گشته مست / هيچ يادت آيد‌‌ از روز الست

گفت‌ياد‌آيد‌ مرا‌آن‌صوت وگفت / کو بدى بود و نباشد اين شگفت

هست در گوشم همى آواى او / آن صداى خوب جان افزاى او

عارف ديگر‌‌که بر تر رفته بود /درّ اسرار الهى ‌سفته بود

گفت آن روز خدا آخر نشد /ما در آن يوميم و آن قاصر نشد

يوم اوباقى ‌‌ندارد شب عقب /ما در آن روز و نباشد اين عجب

گر رود ذوقش ز جان روزگار/مى نبينى عرش و فرشى بر قرار

زانکه يوم سرمدى از قدرتش / لا يزول امد پديد از حضرتش

پس‌تو‌اى‌جان‌اين‌معما‌گوش‌دار /پند اسرار الهى هوشدار

تاکه رزق‌جان‌برى‌ازحکمتش /تا که جان سازى فداى طلعتش

تاکه هر دم بشنوى الحان او /تا بنوشى جامى از احسان او

تا شوى واقف تو‌بر‌اسرار‌عشق /تا چشى راح ازل ز انهار عشق

  آثار قلم اعلى – جلد ۳ صفحات ۱۰۹ ناشر: موسسه معارف بهائى – ۲۰۰۲ ميلادی

{ “بدی بود” اشاره به خلقت و بیان قران مجید “کن فیکون” }  

 بیان حضرت بهاءالله “صِرْف جمال در سرادق بیمثال بر عرش جلال مستوی” کلمات مکنونه فارسی فقره ۴۶

  منظور روز الست است که جمال پروردگار در سرآدق بیمثال (امر مبارک) با تمام قدرت نشسته و سؤال می‌کند من پروردگار تو هستم. تجلی نور این جمال عشق به وجود میاورد و همان فلسفه اشراق است که سهروردی بدان اشاره می‌کند حافظ چه زیبا این را شرح می‌دهد

در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد /عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه‌ای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت /عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد /برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز /دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد

 خداوند از بندگانش سؤال می‌کند چه شد وقتی از غیب الست گفتم تو بلی گفتی حال کجاست بلی تو در ظهور کلی الهی.

الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی / چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم

 ندای الست نه نتها برای انسان بلکه برای تمام کائنات است حتی اگر نتوانند جواب بلی بدهند آمدنشان از عدم همان بلی است.

آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست / خود ندا آنست و این باقی صَداست
ترک و کرد و پارسی‌گو و عرب / فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب
خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ / فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ
هر دمی از وی همی‌آید اَلَست / جوهر و اَعراض می‌گردند هست
گر نمی‌آید بلی زایشان ولی / آمدنشان از عدم باشد بلی
زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب/ در بیانش قصه‌ای هش‌دار خوب

 مطالب ذیل بر گرفته از تارنمای ایرج شهبازی است :

مولانا و “عهد ألَست”

تعبیر «ألست» از این بیت، از قرآن کریم (سورۀ اعراف، آیۀ ۱۷۲) گرفته شده است: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ؟ قالُوا: بَلى‏ شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ اَلْقِیامَهِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ»؛ یعنی: و [یاد کن] هنگامی را که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذرّیۀ آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: «چرا، گواهى دادیم»، تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این [امر] غافل بودیم. مفسّران و متکلّمان و عارفان و سایر پژوهشگران، از دیرباز تا کنون، دربارۀ این آیۀ شگفت‌آور و رمزآلود سخنان فراوانی گفته‌اند و بدون تردید گردآوری، طبقه‌بندی و تحلیل همۀ آن سخنان کتابی عظیم و خواندنی را فراهم می‌آورد.

در میان کلماتِ این آیه، دو کلمۀ «ألستُ» و «بلی» به دو اصطلاح رایج در عرفان تبدیل شده‌اند و در ادبیات فارسی نیز دست‌مایۀ تصویرسازی‌ها و مضمون‌پردازی‌های طرفه‌ای شده‌اند. کلمۀ «ألستُ» که در اصل به معنای «آیا نیستم؟» است، در زبان فارسی به شکل اسم درآمده و در ترکیب‌هایی مانند «عهد الست و روزِ الست» به کار رفته است.

مولانا نیز به این آیه و به دو واژۀ «الست» و «بلی» توجه فراونی داشته است. او در دیوان شمس بیش از هفتاد بار و در مثنوی معنوی حدود بیست بار از کلمۀ «الست» استفاده کرده است. برخی از ترکیب‌های زیبایی که مولانا با این کلمه ساخته است، عبارتند از: «الستِ عشق، مستِ الست، سغراق/ جامِ الست، باده/ شراب/ میِ الست، کوی الست، موجِ الست، روزِ الست، باغِ الست، نقدِ الست، مستِ الست، نورِ الست، ساقیِ الست، وحدتِ الست، عهد الست، بندۀ الست، شمعِ الست، مناجاتِ الست، مستمعِ الست، مُهرِ الست، سایۀ الست، مقالاتِ الست، مَحرمِ الست، گلشنِ الست، شاهِ الست، اورادِ الست، میکدۀ الست، می‌فروشِ الست، بانگِ الست، وامِ الست، گروِ الست، وقتِ ذرّاتِ الست، بحرِ الست، دعویِ الست، اقلیمِ الست، اَسرارِ الست». طرحِ همۀ سخنانِ مولانا دربارۀ آن آیۀ شریفه و نیز تحلیل سخنانِ او درمورد «الست» به هیچ وجه در این مختصر نمی‌گنجد. با ذکر نکته‌ای مهم از نظرِ مولانا، دامنِ سخن را جمع می آوریم.

به نظرِ مولانا انسان‌ها در روزِ الست، با خدا پیمان بسته‌اند که جز او را نپرستند و اکنون در این دنیا، آن پیمان خود را از یاد برده‌اند. شایسته است که عاشقانِ حضرتِ حق، به پیمانِ الست وفادار باشند و با فداکاری‌ها و پاک‌بازی‌ها و ازخودگذشتگی‌هایشان، پایبندی خود را به آن عهد نشان دهند و بر سر آن «بلی» که در روز ازل گفته‌اند، بایستند. به نظرِ مولانا، رازِ آمدنِ ما به این دنیا آن است که ثابت کنیم بر عهد الست استوار هستیم و با گفتار و کردارِ خود بر آن گواهی می‌دهیم:

ما در این دهلیزِ قاضىِّ قَضا

بهرِ دَعْوىِّ «ألَسْت»ایم و «بَلَى»

که «بَلَى»‏ گفتیم و آن را ز امْتحان

فعل و قولِ ما شهود است و بیان

از چه در دهلیزِ قاضى تن زدیم؟

نه که ما بهرِ گواهى آمدیم؟

چند در دهلیزِ قاضى، اى گواه!

حَبْس باشى؟ دِه شهادت از پگاه‏!

زآن بخوانْدَنْدَت بدینجا، تا که تو

آن گواهى بدْهى و نآرى عُتُو

از لِجاجِ خویشتن بنْشسته‏اى

اندر این تنگى کف و لب بسته‏اى

تا بِنَدْهى آن گواهى، اى شهید!

تو از این دهلیز کى خواهى رهید؟

یک زمان کار است، بگْزار و بتاز!

کارِ کوته را مکن بر خود دراز!

خواه در صد سال، خواهى یک زمان

این امانت واگزار و وارهان‏!

مثنوی، د ۵/ ۱۸۲ – ۱۷۴

پایان مطالب جناب ایرج شهبازی

 چند نمونه از اشعار مولانا در مورد الست :

  در حقیقت روز الست همان روزی است که خداوند رحیق مختوم باز می‌کند از آن شراب الهی به مؤمنان می‌دهد

جام می الست خود خویش دهد به مست خود / طبل زند به دست خود باز دل پریده را

 در این ظهور مبارک اول کسی که ندای الست جمال مبارک را با ایثار خون خود در تبریز بلی گفت حضرت باب بود

در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق / بده تبریز از اول بلی گویان الستش را

 و بعد ظهور کلی الهی واقع شد.

آخر بشنید آن مه آه سحر ما را / تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
بی پای طواف آریم بی‌سر به سجود آییم / چون بی‌سر و پا کرد او این پا و سر ما را
بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی / کو مست الست آمد بشکست در ما را

  روز الست همان روز عشق است؛ ولی به قول حافظ “که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها”

الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی / گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
بلا درست و بلادر تو را کند زیرک / خصوص در یتیمی که هست از آن دریا

 و یا

گفت الست و تو بگفتی بلی / شکر بلی چیست کشیدن بلا
سر بلی چیست که یعنی منم / حلقه زن درگه فقر و فنا

 اگر جواب بلی هم ندهی باز بلا میرسد

نقد الست می‌رسد دست به دست می‌رسد / زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد

در مقابل نور جمال الهی در روز الست ماه وخورشید مانند دو شمعدان یا فانوس خواهند بود

در این سرا که دو قندیل ماه و خورشیدست / خدا ز جانب دل روزن سرا بگشاد
الست گفت حق و جان‌ها بلی گفتند / برای صدق بلی حق ره بلا بگشاد

کسانی که بلی گفتند تا ابد زنده خواهند بود

عاشقانی که باخبر میرند / پیش معشوق چون شکر میرند
از الست آب زندگی خوردند / لاجرم شیوه دگر میرند

 این بلی زمینی را آسمانی کند پر میدهد برای پرواز بر فلک دیو را فرشته میکند گرگ را شبان و غیب را عیان میکند.

اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم / ز شرط‌ها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد / نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم
اگر چه بام بلندست آسمان مگریز/ چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری / اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت / لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم / وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت / هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند / بر این درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم / بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافت / بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم / فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب / ز سیل‌ها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی / چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم
بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید / به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی / چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا / که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردی / زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم

 عهد و میثاق از نظر مولانا بسیار با اهمیت است.

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود / گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود
چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو / چون همه رو گرفته‌ای روی دگر کجا بود
آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد / گنج که در زمین بود ماه که در سما بود

  ویا

ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده / وز نور رویت آمد عهد الست یادم

  و همچنین

عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان / دینی که ز عهد تو بریدن نتوان
علمی که به کنه تو رسیدن نتوان / زهدی که ز دام تو رهیدن نتوان

و وقتی با خدا عهد بستی با او یکی میشوی

جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد / جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی

سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان / کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی

بشر از آنجایی که جایز الخطا است ممکن است این عهد را بشکند

چو با حق عهدها بستی ز سستی عهد بشکستی / چو قول عهد جانبازان چرا محکم نمی‌گردی

 ویا

عهد ما بشکست صد بار و هزار / عهد تو چون کوه ثابت بر قرار
عهد ما کاه و به هر بادی زبون / عهد تو کوه و ز صد کُه هم فزون

Related Post

تفسیر غزل ۳۰۱۳ مولانا

یار در آخرزمان کرد طرب سازیی / باطن او جد جد ظاهر او بازیییار در…

غزل شمارهٔ ۵۹۳

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید / تو هم ای دل…

نسل معنوی اما نه مذهبی

هر کجا بوی خدا می‌آید    خلق بین بی‌سر و پا می‌آیدزانک جان‌ها همه تشنه‌ست…