نگارش : ناطق خموش

اگر فقیری و ناگفته راز می‌شنوی / بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود

وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر/ بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود

Posted On ژانویه 18, 2026

غزل شمارهٔ ۲۵۷۲

Admin 0 comments

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند / ور راه نمی‌دانی در پنجهٔ ره-دانی

در این غزل مقام والای انسان را شرح می‌دهد و خداوند مومنین را بسوی خود می‌خواند

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی / بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

هر دنیایی بغیر از دنیای روحانی غریبستان است

“جز تو نخواهند و بغير از تو نجويند و جز راز تو نگويند ظهير شو مجير شو و آزادی به هر اسير بخش و از سلاسل و زنجير نفس و هوی نجات ده و بر بندگی و شرمندگی و آزادگی و سادگی موفّق نما و از کودکی و آلودگی و خستگی و ماندگی رهائی ده توئی مقتدر و توانا ” منتخباتي از مكاتيب حضرت عبدالبها – جلد ٣  صفحه ۱۸۱

 صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم / یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

 صد نامه اشاره به کتب آسمانی صد راه تعالیم پیمبران الهی است

حضرت بهاءالله می‌فرمایند:

“بگو ای دوستان راهنما آمد گفتارش از گفتارها پدیدار و راهش میان راهها نمودار راه راه اوست بیابید و گفتار گفتار اوست بشنوید امروز ابر بخشش یزدان می بارد و خورشید دانائی روشنی می بخشد و بخود راه مینماید جوانمرد آنکه راههای گمان را گذاشت و راه خدا گرفت”

ياران پارسى صفحات ۵۸۲ ناشر: موسسه ملی مطبوعات امری آلمان ۱۹۹۸ م

همچنین:

” ای بندگان براستی میگویم : راستگو کسی است که راه راست را دیده و آن راه یکی است و خداوند آن را پسندیده و آماده نموده و این راه در میان راهها مانند آفتاب جهانتاب است در میان ستارگان هر کس به‌این راه نرسیده آگاه نه و بی راه بوده اینست سخن یکتا خداوند بی مانند”

 ودر همان لوح

 ” ای بنده‌گان از خواهشهای خود بگذريد و انچه من خواسته‌ام آن را بخواهيد راه بی راهنما نرويد و گفتار هر راهنما را نپذيريد بسياری از راهنمايان گمراهانند و راه راست را نيافته‌اند راهنما کسی است که از بند روزگار آزاد است و هيچ چيز او را از گفتار راست باز ندارد”

ياران پارسى صفحات ۵۸۲ ناشر: موسسه ملی مطبوعات امری آلمان ۱۹۹۸ م

 گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند / ور راه نمی‌دانی در پنجهٔ ره-دانی

 حتی اگر انسان به کتب الهی بی توجه باشد باز خدا وند انسان را بحال خود نمیگذارد و آیات خود را در قلبشان میخواند بگفته قران مجید سوره ۴۱ فصلت:

سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۵۳﴾

به زودى نشانه‏ هاى خود را در افقها و در دلهایشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است.

وبا امتحانات الهی انسان همیشه “در پنجه ره دان” است حضرت بهاءالله میفرمایند:

من بتو مأنوسم و تو از من مأيوس سيف عصيان شجره اميد ترا بريده و در جميع حال بتونزديکم و تو در جميع احوال از من دور و من عزّت بي‌زوال برای تو اختيار نمودم و تو ذلّت بی منتهی برای خود پسنديدی آخر تا وقت باقی مانده رجوع کن و فرصت را مگذار”    كلمات مكنونه فارسي فقره ۲۱ صفحه ۹

 بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس / با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

 مقام تو بزرگ است و قدر مقام تو را هیچ کس نمی‌داند و با هر سنگی معاشر نشو چون تو گوهر این معدن الهی هستی.

الحمد لله عنایت حق و الطافش مقبلین را بصراط مستقیم راه نموده و بعطیه کبری و موهبت عظمی فائز فرموده قدر مقام خود را بدانید و در کل احوال آگاه باشید چه که گمراهان در کمین هادیان بوده و خواهند بود “ 

حضرت بهاءالله اقتدارات و چند لوح ديگر صفحه ۲۷۶

 هُو الأبهی

ای گوهر کان محبّت اللّه، هر گوهر‌ی را کانيست و هر درّی را صدف دريائی. عباد و اماء الهی که جواهر وجود و خلاصات و سواذج غيب و شهودند حقايقشان بحقيقت گوهر تابان معدن محبّت اللّه است و کينوناتشان درّ درخشان دريای معرفت اللّه پس بکوش که گوهری تابان باشی و البهآء عليک ع‌ع”

مكاتيب حضرت عبدالبها – جلد ٧ صفحه ۱۲۲

 ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته / از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

در راه او باید دست از دل وجان شست مثل باز در هوای الهی پرواز نمود.

چشم را از ملاحظهٴ جمال ظاهرهٴ مكدّره منع نمايد تا از مشاهدهٴ جمال هويّه نصيب بر دارد، فرخنده گوشى كه از اين شاهباز هواى الهى شهناز ملكوتى را استماع فرمايد و از اين طلعت عراقى نواهاى عزّ حجازى بشنود تا همهٴ جسمش جان شود و تمام جسدش منزل و مقر جانان گردد”

حضرت بهاءالله لئالئ الحكمة – جلد ٣: صفحه ۲۷۵

ای دوستان خمر باقی جاری و ای‌ مشتاقان جمال جانان بی‌نقاب و حجاب و ای ياران نار سينای عشق در جلوه و لمعان از ثقل حبّ دنيا و توجّه بآن خفيف شده چون طيور منير عرشی در هوای رضوان الهی پرواز کنيد و آهنگ آشيان لايزالی نمائيد و البتّه جان را بی آن قدری نباشد وروان را بی جانان مقداری نه “

 حضرت بهاءالله,  رساله ايام تسعه صفحات ۵۷۶ ناشر: مؤسسه ملى مطبوعات امرى   

 هم آبی و هم جویی هم آب همی‌جویی / هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

همه چیز در تو هست و مقام تو از همه موجودات بالا تر است.

ولی الحمدلله تو موفّق بزندگانی‌ ئی شدی که عاقبتش شادمانی و کامرانيست و عزّت ابديّه در جهان الهی. جميع ملوک غبطه مقام تو خواهند خورد و رشک عزّت تو خواهند برد زيرا تاج هدايت کبری بر سر نهادی که جواهر زواهرش بر قرون واعصار پرتو اندازد و عليک البهآء الأبهی عبدالبهآء عبّاس”

مكاتيب عبدالبهاء – جلد ۸

 چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان / آمیخته‌ای با جان یا پرتو جانانی

چرا اینقدر از روحت فاصله گرفتی؟ روح تو از خداوند روشنی میگیرد. چرا به دنیای فانی آمیخته شدی؟

“ای يار عزيز در اين جهان کون و فساد و انقلاب سروری از برای دل و جان نه مگر آنکه به پرتو روی جانان قلب را روشن نمايد و شب و روز به نفثات روح القدس دمساز گردد و به بيانی فصيح و لسانی بليغ به هدايت من علی الأرض قيام کند وعليک التّحيّة و الثّنآء.”

 منتخباتی از مکاتيب حضرت عبدالبهاء جلد ششم

 نور قمری در شب قند و شکری در لب / یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی

تو مثل نور ماه در شبی کلام تو شیرین است ببین خدا چطور تورا کامل آفریده. به گفته قران مجید “فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ”

 هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر / بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی

هر زمان که پیامبری را خدا می‌فرستد ما در مقابل در راه او “جان و سر” فدا می‌کنیم چه تجارتی بهتر از این.

 از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن / زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

 در راه عشق خدا مردن شیرین است و از دست او جام زهر آب حیاط است.

 “پاکان آزادگانند و عاشقان آرزوی جفای دلبر مهربان نمايند يعنی بقسمی راضی بقضايند که جام بلا را عسل مصفّی شمرند و زهر ابتلا را شهد بقا دانند زيرا بدون آن به‌مقام تسليم و رضا فائز نگردند. مقصد از رضا اينست تلخ شيرين باشد و زهر شکر گردد و سمّ نقيع شهد و انگبين شود.”

 منتخباتي از مكاتيب حضرت عبدالبها – جلد ٢: صفحه ۱۲۶

 

Related Post

نسل معنوی اما نه مذهبی

هر کجا بوی خدا می‌آید    خلق بین بی‌سر و پا می‌آیدزانک جان‌ها همه تشنه‌ست…

شهر قونیه

سفر کردم به هر شهری دویدم      چو شهر عشق من شهری ندیدم چیست فزون…

شمس تبریزی

زاهـــد بودم ترانـه گویم کردی    سرحلقه بزم و باده جویم کردیسجّــاده نشین بـا وقـاری…