شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق/ جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد / آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
در تصوف کوی خرابات ایمان به دیانت الهی یعنی مقام و مرتبه خرابی و نابودی عادات نفسانی، خوی حیوانی، و محل کسب اخلاق ملکوتی که عارفان و سالکان از قید عادات و حالات نفسانی رهایی یافته و از باده وحدت سرمست شوند.
جایی که بگفته حافظ در روز ازل “پرتو عشقش ز تجلی دم زد “ و از این جمال الهی “عشق پیدا شد وآتش به همه عالم زد”
بیا ای عشق این می از چه خمست / اشارت کن خرابات از چه سویست
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب / که ساکنان درش محرمان پادشهاند ( حافظ) و هر کسی لیاقت ندارد مگر لطف الهی او را انتخاب کند. بگفته قرآن مجید سوره الشورى:
اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ ﴿۱۳﴾ “خدا هر كه را بخواهد به سوى خود برمى گزيند و هر كه را كه از در توبه درآيد به سوى خود راه مى نمايد”
شرح اسرار خرابات نداند همه کس / هم مگر پیر مغان حل کند این مسئله ها ( جامی) و همچنین
اسرار خرابات به جز مست نداند / هشیار چه داند که در این کوی چه راز است؟ ( عراقی ) .
ویا
کسی که شب به خرابات قاب قوسینست / درون دیده پرنور او خمار لقاست
اشاره به معراج پیغمبر اکرم که به اندازه “قاب قوسین” بخداوند نزدیک شد.
شرایط ساکنین خرابات:
کسی خراب خرابات و مست میباشد / از او عمارت ایمان و خیر کی باشد
یکی وجود چو آتش بود نباشد آب / محال باشد یک مه بهار و دی باشد
منم خراب خرابات و مست طاعت حق / درون شهر معظم ز نیک و بیباشد
مولانا در جایی دیگر میفرماید:
از اول امروز حریفان خرابات / مهمان توند ای شه و سلطانِ خرابات
امروز چه روزست؟ بگو روز سعادت / این قبله دل کیست؟ بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست / کاو مست خرابست به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمد / کز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم / چون زنده شدیم از بت خندان خرابات
بر گاو نهد رخت و به عشق آید جانمست / کاین رخت گرو کن برِ دربانِ خرابات
هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل / او کافر خویش است و مسلمان خرابات
من در پی آن دلبر عیار برفتم / او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانه / کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
دلبر عیار منظور حضرت بهاءالله است چون ظهور واقع نشده بود عظمت ظهور نهان بود ولی مولانا بجلال او واقف بودو در جای دیگر میگوید.
شمس تبریز ار چه پشتش سوی ماست / صد هزاران آفرین بر روش باد
” کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد” بگفته حضرت عبدالبهاء “بنگاهی دلها را از قيد غم برهاند”
ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد / کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشت / بغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آهو در اینجا منظورظهورحضرت باب است که در تبریز بمقام شهادت رسیدند ولی حضرت بهاءالله در بغداد اظهار امر فرمودند و ” جهان را به بصیرت همدان کرد”
لقب دیگر بغداد دَارِ السَّلَامِ است خداوند در قران مجید میفرماید:
“وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلَامِ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴿۲۵﴾” و خدا [شما را] به دَارِ السَّلَامِ فرا مى خواند و هر كه را بخواهد به راه راست هدايت مى كند.
در مورد شهر بغداد مولانا اشعار زیادی دارد بعنوان مثال:
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود / از شراب لایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان اناالحق میزدیم / پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود
ویا در مورد ظهور معبود عالمیان در این شهر میگوید:
امروز در این شهر نفیر است و فغانی / از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است / از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
بیزخم نیابی تو در این شهر یکی دل / از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است / ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
چه جای مکان است و چه سودای زمان است / ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
شهری است که او تختگه عشق خدایی است / بغداد نهان است وز او دل همدانی
امروز در این مصر از این یوسف خوبی / بیزجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم / مانند زلیخا شده در عشق جوانی
او حاکم دلها و روانهاست در این شهر / ماننده تقدیر خدا حکم روانی
صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش / کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
صد چون من و تو محو چنان بیمن و مایی / چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی
جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری / جز سایه خورشید رخش نیست امانی
از حیله او یک دو سخن دارم بشنو / چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم / زین باده شکافیده شود شیشه جانی
هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق / پازهر چو داری نکند زهر زیانی
هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی / دکان محیط است و جز این نیست دکانی
او اجازه ندارد که اسم ونشان ” این یوسف خوبی” را بگوید میگوید ” چون زهره ندارم که بگویم که فلانی” مردم آن زمان آمادگی نداشتند و مانند منصور حلاج او را میگشتند ” گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم / زین باده شکافیده شود شیشه جانی”
مومنی که به او ایمان میاورند را ” صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش” و یا ” صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم / مانند زلیخا شده در عشق جوانی”.
این پیروان دیانت او را که در بغداد شروع میشود در سرتاسر جهان انتشار میدهند مولانا میفرماید:
حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم / بسی علّتیان را ز غم بازخریدیم
سَبَلهای کَهُن را، غم بیسر و بُن را / ز رگهاش و ز پیهاش به چنگاله کشیدیم
سَبَلهای کَهُن منظور خرافات و روسوم ادیان قدیمی
طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم / بسی مُرده گرفتیم در او روح دمیدیم
کسانی که ایمان میاورند مانند مرده بودند که با ایمان زنده شدند
بپرسید از آنها که دیدند نشانها / که تا شُکر بگویند که ما از چه رهیدیم
آز انهایی که ایمان آوردند بپرسید از چه رها شدند وچه گرفتند
رسیدند طبیبان، ز ره دور غریبان / غریبانه نمودند دواها که ندیدیم
مهاجرین به راهای دور رفتند و تعالیم ونظم جدید را تعلیم دادند.
سرِ غصهّ بکوبیم، غم از خانه بروبیم / همه شاهد و خوبیم همه چون مَهِ عیدیم
طبیبانِ الهیم ز کس مزد نخواهیم / که ما پاکروانیم نه طمّاع و پلیدیم
این طبیبان الهی بدون مزد وطمع بشفای دردهای بشر اقدام کردند.
مپندار که این نیز هَلیلهست و بَلیلهست / که این شُهره عَقاقیر ز فردوس کشیدیم
حکیمان خبیریم که قاروره نگیریم / که ما در تن رنجور چو اندیشه دویدیم
داروهای شفا بخش این دیانت با داروهای قدیمی رایج (گیاهان دارویی هلیله و بلیله) فرق دارد و از باغ بهشت آمده است واز خرد واندیشه ریشه گرفته است.
(قاروره شیشه ای بود که حکیمان قدیم در آن نمونه ادرار میگرفتند. عقاقیر جمع ادویه )
آن کس که ورا کرد به تحقیق سجودی / فرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
در بیشتر نسخه ها تقلید نوشته شده ولی تحقیق بیشتر معنی میدهد بخصوص که از دید مولانا تقلید عمل خوبی نیست مولانا می گوید:
لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است / یقین به معنی یأجوجی است نی انسان
ویا
دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ / مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ
از پی تقلید و معقولات نقل / پا نهاده بر سر این پیر عقل
آنها که بگفتند که ما کامل و فردیم / سرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
رسوم وافکار قدیمی را که فکر میکردند بهترین هستند را رسوا کرد.
سلطان عرفناک بدش محرم اسرار/ تا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
اسرار جدیدی را درمورد خدا شناسی بیان کرد.
«عرفناک» (در عبارت «ما عرفناک حق معرفتک») یک عبارت عربی به معنای «تو را نشناختیم» است. این جمله که در احادیث آمده، بیانگر عجز انسان از شناخت کامل و شایسته ذات خداوند است و به معنای «آنطور که حق شناخت توست، تو را نشناختیم» تفسیر میشود
حضرت بهاءالله در لوح خطاب بسلمان است قوله الاعلی: ای سلمان سبیل کل بذات قدم مسدود بوده و طریق کل مقطوع خواهد بود و محض فضل و عنایت شموس مشرقه از افق احدیه را بین ناس ظاهر فرموده و عرفان این انفس مقدسه را عرفان خود قرار فرموده من عرفهم فقد عرف الله و من سمع کلماتهم فقد سمع کلمات الله و من اقربهم فقد اقر بالله و من اعرضهم عنهم فقد اعرض عن الله و من کفر بهم فقد کفر بالله و هم صراط الله بین السموات و الارض و میزان الله فی ملکوت الامر و الخلق و هم ظهور الله و حججه بین عباده ودلائله بین بریته.
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشق/ جبریل امین را ز پی خویش دوان کرد